شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

شاهنامه
[تعداد: 1   میانگین:  5/5]

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم :در این نوشتار از یکی از اتفاق‌های زندگی‌ام (خواندن یکی از داستان‌های شاهنامه،داستان رستم و سهراب ، برای پدر و مادرم) استفاده کرده‌ام تا به موضوع همگانی بودن ادبیات بپردازم.

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

هم‌اکنون که این نوشته را می‌نویسم، مو بر تنم سیخ است و بغض شیرین و تلخی گلویم را گرفته. ‌اعتراف
می‌کنم که عجیب‌ترین‌ اتفاق زندگی ادبی‌ام همین چندلحظهٔ پیش اتفاق افتاد. پدر و مادرم ۶۳ سال سن دارند.
پدرم کاملا بی‌سواد است. نام خودش را نمی‌تواند بنویسد و قادر به خواندن اعداد نیز نیست.
مادرم نیز به سختی قادر به خواندن قرآن است. آن‌ها در ذهنم، همیشه انسانی بیگانه با دنیای ادبیات و
راز و  رمزهایش بوده‌اند.

بیان یک خاطره

مشب بعد از شام پدرم به من رو کرد و با لهجهٔ لری‌اش گفت: «کتاب رستم (شاهنامه) را نیز بگیر و برایم
بخوان.» همین حرف بهانه‌ای شد تا داستان «رستم و سهراب» فردوسی را از خود متن شاهنامه (البته با
توضیحاتم) برایشان بخوانم. حقیقتا برای خواندن شاهنامه شدید مردد بودم، آخر دو انسان بی‌سواد که حتی
کتابی را نخوانده‌اند چقدر ازشاهنامه سر در می‌آورند؟ با خودم شرط بسته بودم که پس از ۳۰ بیت خسته
می‌شوند و دیگر گوش نخواهند داد. شروع به خواندن شاهنامه و داستان رستم و سهراب کردم. کمی عصبی شده بودم که آخر پسر جان چرا باید کاری کنی که بعدش توی ذوقت بخورد؟
اندکی که پیش رفتم با تعجب تمام در چشم‌هایشان به راحتی می‌توانستم شوق و ذوق وافری را برای ادامهٔ
داستان و نتیجهٔ آن ببینم.

رستم و سهراب

قسمت انتهایی داستان رستم و سهراب (۱)

غمی گشت، رستم بیازیید چنگ
گرفتش بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد، نماندش توان
زدش بر زمین بر، بکردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ از میان بر کشید
بر شیر بیداردل بردرید

این بیت‌های دل‌انگیزشاهنامه، داستان رستم و سهراب، را می‌خواندم و شوق آن‌ها برای شنیدن بقیه‌ی ابیات
و حیرتشان از ادبیات مرا نیز حیران کرده بود. لحظه‌ای به خودم لرزیدم و با صدای لرزان ادامه دادم:

[سهراب:]
«نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندرآمد روانم به سر
همی جستمش تا ببینمْش روی
چنین جان بدادم به دیدار اوی
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره، شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو داند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشته است و افگنده‌ خوار
ترا خواست کردن همی خواستار

غمگین بودم از پایان غم‌انگیز داستان رستم و سهراب؛ ولی حقیقتا رویش را نداشتم بغضم را بترکانم.
به متن شاهنامه زل زده بودم و سعی می‌کردم صدای بغض‌آلودم را صاف از حنجره‌ام بیرون آورم.
پس ذهنم بود که نمی‌شود جلوی دو آدم عادی بخاطر یک داستان، گریه کرد:

سرم را لحظه‌ای بالا آوردم و به چهرهٔ پدرم نگریستم. دیدم از گوشه‌های چشمش اشک سرازیر است.
مادرم با روسری‌اش صورتش را گرفته بود و شانه‌هایش بالا و پایین می‌شد. خودم هم بغض کرده بودم
و شعر هم طولانی بود:

شاهنامه [رستم:]

که اکنون چه داری ز رستم نشان؟
که کم باد نامش ز گردنکشان

همچنین مقاله‌ی بداهت زبان و بداعت ادبیات را بخوانید.

شاهنامه [سهراب:]

کنون بند بگشای ازین جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
چو برخاست آوای کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
مرا گفت کین از پدر یادگار
بدار و ببین کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
سر پیش چشم پدر خوار گشت

ادبیات

در واقع درآن لحظه آن دو، پدر و مادر من نبودند، آن دو در یک استحالهٔ تاریخی آیینهٔ تمام قد کسانی بودند
که در طول هزارهٔ ادبیات فارسی، پای این داستان اشک‌ها ریختند و گریه‌ها کردند بدون آن که حتی کلمه‌ای
از ادبیات بدانند. ناگفته نماند که نظم‌آوری حکیم فردوسی در شاهنامه نیز بس عجیب است. او داستانی را
خلق کرده است که بعد از هزار سال دو انسان کاملا عامی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و آن‌ها را
به فکر فرو می‌برد. به دیگر عبارت ادبیات آن‌ها را با احساسات عمیقی پیوند داد که شاید هیج‌گاه
به آن فکر نکرده‌اند. پدری که خودش را جای رستم می‌گذارد و فرزندش را سهراب می‌بیند و مادری که
در لحظه مرگ فرزند خودش را تهمینه در نظر می‌گیرد .

ختم کلام آنکه ادبیات برای همه همه همه همه است‌. حتی برای کسانی که سواد خواندن و نوشتن ندارند‌. این عمومیت ادبیات امشب آنچنان بر من نمایان شد که کتاب‌هایی هم که در این باب خوانده‌ام، نمایان نکردند.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این نوشتار را به ذکر منبع منتشر می‌کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *