تفسیر شعر حافظ

حافظ

تفسیر شعر حافظ

در این نوشتار قصد دارم یکی از بیت‌های شعر حافظ را بررسی کنم و تفسیر و معنی کنم.

حافظ: اعجوبه‌ی کلام

حافظ اعجوبه‌ی معماری کلام است. اعجوبه بودن حافظ در ساختن شعر را نمی‌توانم در یک جمله فقط بگویم. باید آن را نشان داد. نشان داد که او چقدر در نوشتن شعر دقیق است. چقدر با کلمات شعر زیسته است و تمامی جوانب معنایی آن را در نظر گرفته است. برای اینکه بتوانیم به زیبایی شعر حافظ پی ببریم، لازم است علی‌الحساب به بررسی بیتی از حافظ بپردازم و عمق فکر او در زبان را برایتان نمایان سازم.

تفسیر شعر خافظ
حافظیه

نمونه‌ی شعر حافظ

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

اولین معنایی که از این بیت به ذهن خطور می‌کند این است که امشب شبی خوش است،
ای همراهان گره زلف معشوق را باز کنید و با این کار شب را درازتر کنید؛
اما چنین معنایی، صرفا توضیحی گذرا از این شعر است. اکنون می‌خواهیم نگاهی دقیق‌تر به بیت کنیم و معناهای دیگر آن را بررسی.

تفسیر بیت از حافظ

هر بیت دارای کلمه یا جمله‌ای است که پیش‌برنده‌ی تمامی شگردهای ادبی آن بیت است.
در این بیت کلمه‌‌های «زلف» و «گره» بهانه‌ای برای ایجاد شاعرانگی در زبان شده است.
پس تکلیفمان با مصرع اول مشخص است. کلمه‌های «زلف» و «گره» پیش‌برنده‌ی ادبیت موجود در متن است.

مصرع دوم شعر  دارای دو جمله است:
«شبی خوش است»
«بدین قصه‌اش دراز کنید»
جمله‌ی «شبی خوش است» می‌تواند تشبیهی را برای ما بسازد. زلف مانند شبی خوش است.
بعد از فهم این معنی از این مصرع حافظ می‌توانیم نتیجه بگیریم که جمله‌ای که ظاهرا دارای یک معنی است، دراصل در دو سطح معنا می‌دهد.

جمله‌ی دوم «بدین قصه‌اش دراز کنید» نیز دارای دو معنی است. معنی اولی این مصرع حافظ این است که شب را با گفتگو از بازکردن موی معشوق، درازتر کنیم و شب‌نشینی طولانی‌تری را تجربه کنیم؛
اما هنگامی که چنین جمله‌ای را با توجه به زلف و گره می‌خوانیم معنای دوم برای ما نمایان می‌شود.
زلف که دارای گره باشد، بدیهیتا کوتاه‌تر از زلف گره خورده است. پس با باز کردن از گره زلف، زلف درازتر می‌شود. پس معنای دوم این است که با بازکردن زلف یار که مانند شب است،‌ مو درازتر می‌شود

نتیجه‌گیری

گفتنی است که حافظ در انتخاب کلمه‌ی «قصه» هم بسیار عالی عمل کرده است.
قصه را در شب می‌شنویم. در مقایسه با شب‌هایی که خواب هستیم و شب‌هایی که به قصه گوش می‌دهیم کدام شب درازتر است؟ بدون شک شبی که در آن بیداریم و به قصه گوش می‌دهیم.

همچنین مطلب شعر، گونه‌ی ادبی عقیم را بخوانید.

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

شاهنامه

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم :در این نوشتار از یکی از اتفاق‌های زندگی‌ام (خواندن یکی از داستان‌های شاهنامه،داستان رستم و سهراب ، برای پدر و مادرم) استفاده کرده‌ام تا به موضوع همگانی بودن ادبیات بپردازم.

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

هم‌اکنون که این نوشته را می‌نویسم، مو بر تنم سیخ است و بغض شیرین و تلخی گلویم را گرفته. ‌اعتراف
می‌کنم که عجیب‌ترین‌ اتفاق زندگی ادبی‌ام همین چندلحظهٔ پیش اتفاق افتاد. پدر و مادرم ۶۳ سال سن دارند.
پدرم کاملا بی‌سواد است. نام خودش را نمی‌تواند بنویسد و قادر به خواندن اعداد نیز نیست.
مادرم نیز به سختی قادر به خواندن قرآن است. آن‌ها در ذهنم، همیشه انسانی بیگانه با دنیای ادبیات و
راز و  رمزهایش بوده‌اند.

بیان یک خاطره

مشب بعد از شام پدرم به من رو کرد و با لهجهٔ لری‌اش گفت: «کتاب رستم (شاهنامه) را نیز بگیر و برایم
بخوان.» همین حرف بهانه‌ای شد تا داستان «رستم و سهراب» فردوسی را از خود متن شاهنامه (البته با
توضیحاتم) برایشان بخوانم. حقیقتا برای خواندن شاهنامه شدید مردد بودم، آخر دو انسان بی‌سواد که حتی
کتابی را نخوانده‌اند چقدر ازشاهنامه سر در می‌آورند؟ با خودم شرط بسته بودم که پس از ۳۰ بیت خسته
می‌شوند و دیگر گوش نخواهند داد. شروع به خواندن شاهنامه و داستان رستم و سهراب کردم. کمی عصبی شده بودم که آخر پسر جان چرا باید کاری کنی که بعدش توی ذوقت بخورد؟
اندکی که پیش رفتم با تعجب تمام در چشم‌هایشان به راحتی می‌توانستم شوق و ذوق وافری را برای ادامهٔ
داستان و نتیجهٔ آن ببینم.

رستم و سهراب

قسمت انتهایی داستان رستم و سهراب (۱)

غمی گشت، رستم بیازیید چنگ
گرفتش بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد، نماندش توان
زدش بر زمین بر، بکردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ از میان بر کشید
بر شیر بیداردل بردرید

این بیت‌های دل‌انگیزشاهنامه، داستان رستم و سهراب، را می‌خواندم و شوق آن‌ها برای شنیدن بقیه‌ی ابیات
و حیرتشان از ادبیات مرا نیز حیران کرده بود. لحظه‌ای به خودم لرزیدم و با صدای لرزان ادامه دادم:

[سهراب:]
«نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندرآمد روانم به سر
همی جستمش تا ببینمْش روی
چنین جان بدادم به دیدار اوی
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره، شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو داند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشته است و افگنده‌ خوار
ترا خواست کردن همی خواستار

غمگین بودم از پایان غم‌انگیز داستان رستم و سهراب؛ ولی حقیقتا رویش را نداشتم بغضم را بترکانم.
به متن شاهنامه زل زده بودم و سعی می‌کردم صدای بغض‌آلودم را صاف از حنجره‌ام بیرون آورم.
پس ذهنم بود که نمی‌شود جلوی دو آدم عادی بخاطر یک داستان، گریه کرد:

سرم را لحظه‌ای بالا آوردم و به چهرهٔ پدرم نگریستم. دیدم از گوشه‌های چشمش اشک سرازیر است.
مادرم با روسری‌اش صورتش را گرفته بود و شانه‌هایش بالا و پایین می‌شد. خودم هم بغض کرده بودم
و شعر هم طولانی بود:

شاهنامه [رستم:]

که اکنون چه داری ز رستم نشان؟
که کم باد نامش ز گردنکشان

همچنین مقاله‌ی بداهت زبان و بداعت ادبیات را بخوانید.

شاهنامه [سهراب:]

کنون بند بگشای ازین جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
چو برخاست آوای کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
مرا گفت کین از پدر یادگار
بدار و ببین کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
سر پیش چشم پدر خوار گشت

ادبیات

در واقع درآن لحظه آن دو، پدر و مادر من نبودند، آن دو در یک استحالهٔ تاریخی آیینهٔ تمام قد کسانی بودند
که در طول هزارهٔ ادبیات فارسی، پای این داستان اشک‌ها ریختند و گریه‌ها کردند بدون آن که حتی کلمه‌ای
از ادبیات بدانند. ناگفته نماند که نظم‌آوری حکیم فردوسی در شاهنامه نیز بس عجیب است. او داستانی را
خلق کرده است که بعد از هزار سال دو انسان کاملا عامی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و آن‌ها را
به فکر فرو می‌برد. به دیگر عبارت ادبیات آن‌ها را با احساسات عمیقی پیوند داد که شاید هیج‌گاه
به آن فکر نکرده‌اند. پدری که خودش را جای رستم می‌گذارد و فرزندش را سهراب می‌بیند و مادری که
در لحظه مرگ فرزند خودش را تهمینه در نظر می‌گیرد .

ختم کلام آنکه ادبیات برای همه همه همه همه است‌. حتی برای کسانی که سواد خواندن و نوشتن ندارند‌. این عمومیت ادبیات امشب آنچنان بر من نمایان شد که کتاب‌هایی هم که در این باب خوانده‌ام، نمایان نکردند.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این نوشتار را به ذکر منبع منتشر می‌کنید.

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسش باید در خلوتمان، چیزهای بدیهی را بگذاریم جلویمان و به کنه آن‌ها بیندیشیم و ببینیم واقعا چیستند و چه تأثیری بر زندگیمان می‌گذارند.

چندوقتی می‌شود که ذهنم درگیر یکی از این بدیهیات زندگی است. دارم به مسئلهٔ «شناخت ما از شاعران و نویسندگان» فکر می‌کنم و مدام به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهم: آیا شناخت ما از شاعران و نویسندگان بر پایهٔ رابطهٔ مستقیم ما با آثارشان شکل می‌گیرد یا ساختارهای اجتماعی و نظام قدرت نحوهٔ شناختمان از شاعران را به ما تحمیل می‌کنند.

به دیگرعبارت آیا من وقتی به یک شاعر یا نویسندهٔ خاص فکر می‌کنم و دربارهٔ او ایده‌ای شکل می‌گیرد، سازندهٔ این ایده منم‌؟ یا عوامل اجتماعی‌سیاسی‌فرهنگی به ذهن من خط می‌دهد که به چه جنبه‌هایی از آن نویسنده بیشتر توجه کنم؟ آیا این منم که شناسایی می‌کنم یا من به عنوان مخاطب فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ هستم؟ آیا مخاطب در حال هدایت شدن است و کسی چیزها را به او می‌شناساند؟ برای اینکه بخواهم حرف‌هایم را با مثال، بهتر توضیح دهم می‌خواهم رویکرد دانشکده‌های ادبیات نسبت به خاقانی را بررسی کنم و سوال‌های مطرح شده را با مثال خافانی شرح دهم .

تصور خاقانی و دانشکده‌های ادبیات

در دانشکده‌های ادبیات آنچه که از خاقانی خوانده می‌شود عموما قصاید اوست و اگر از اکثر دانشجویان ادبیات بپرسید که خاقانی چگونه شاعری است، اغلب او را شاعری «قصیده‌سرا و دشوارفهم» می‌نامند. حتی گزیده‌های خاقانی بیشتر گل‌چینی از قصاید دشوار اویند. سوال اینجاست که آیا خاقانی به غیر از قصیده، در قالب دیگری شعر سروده است؟ بلی او غزلیات بسیار ناب و خوبی دارد که کم از قصاید او ندارند؛ اما چرا دانشکدهٔ ادبیات به عنوان نهاد ادبی جامعه خاقانی را به عنوان قصیده‌سرا مطرح می‌کند و هیچ دم از غزلیاتش نمی‌زند؟

 هرنهاد برای اینکه بتواند زنده بماند، نیازمند ایجاد احساس نیاز برای خودش در برابر دیگر نهادهاست؛ زیرا اگر این نهاد نتواند چرایی خود را توضیح دهد، خواهانی ندارد و از بین می‌رود. نهاد دانشکدهٔ ادبیات نیز از این قضیه مستثنی نیست. این نهاد برای ادامهٔ حیاتش مجبور است ادبیات را فقط در «شرح دشواری‌های شعر و نثر» بداند. زیرا فقط در این صورت است که مردم به آن احساس نیاز می‌کنند. در هویتی که دانشکده‌ی ادبیات از خود می‌سازد به احساس و ذوق‌ ادبی اهمیتی داده نمی‌شود و از دیگر جنبه‌های ادبیات مانند فلسفه‌ی ادبیات، چگونگی خلق آثار ادبی، جایگاه مخاطب، تحلیل‌های عمیق از ادبیات از جمله تحلیل‌های جامعه‌شناختی،‌ روان‌شناختی، زبان‌شناختی و… نیز چشم پوشی می‌شود؛

چرا که هدف اصلی «فهم دشواری‌های ادبیات» است نه پرسش از چیستی آن. تعریف دانشکده از ادبیات باعث می‌شود رویکردش به ادبیات و تعریف شاعران و نویسندگان نیز مشخص شود و آن‌ها را در راستای اهداف خودش هویت‌دهی کند. این هویت دهی در گزارهٔ خام یا بی‌نشان «ادبیات مساوی با شرح دشواری» پس «شاعران و نویسندگان مساوی با دشواری» رخ می‌دهد. در این تعریف به میزانی که شاعر و نویسنده سخت‌نویس‌تر باشد، برای دانشکده هویت‌بخش‌تر و در نتیجه پسندیده‌تر است.

خاقانی و تقابل‌های دوگانه

مفاهیم در نظام‌های شناختی به شکل جفت‌جفت یا متقابل‌های دوتایی کنار هم قرار می‌گیرند.
برای مثال خوب/ بد، سفید/ سیاه، بالا/ پایین تقابل‌های دوگانی هستند.
جامعهٔ ما عنصر سمت راست را عموما خوب و سمت چپ را بد می‌داند و به واژهٔ سمت راست ارزش بیشتری می‌دهد.
پس می‌توان این سوال را مطرح کرد که چرا در تقابل خاقانی قصیده‌سرا/ خاقانی غزل‌سرا
برتری با عنصر سمت راستی (خاقانی قصیده‌سرا)‌ است؟

برای نهاد ادبیات خاقانی می‌تواند به شکل تقابل قصیده‌سرا/ غزل‌سرا، سخت/ آسان، بدون احساس/ احساسمند و مدح‌کننده/ عاشق داشته باشد.
این نهاد بر اساس تفکر مرکزی خود یعنی «ادبیات مساوی با شرح دشواری بیت» در پی این می‌گردد
تا ببیند در کجای این تقابل‌ها سختی و دشواری بیشتری وجود دارد
تا بتواند آن را ارجح و در نتبجه هویت خودش را تثبیت‌تر کند.
خاقانی به عنوان قصیده‌سرا بسیار دشوارگوست و فهم آن نیازمند استاد و متخصص است،
پس دانشکده به جای حرکت به سوی غزلیات احساسی که فهمشان راحت‌تر است به سمت قصاید می‌رود و جنبه‌های مختلف ادبیات مثل احساس را کنار می‌گذارد.
 همچنین در هنگام خواندن ابیات به مفاهیمی از جمله زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی و حتی سبک‌شناسی خاقانی اشاره‌ای نمی‌شود.

تا اینجای کار مشخص شد که نهاد ادبیات بیشتر به دنبال شرح سختی‌هاست
و به همین دلیل غزلیات خاقانی را کنار زد؛
اما مسئله به همین جا ختم نمی‌شود و باید دید که رویکرد دانشکده‌های ادبیات
به قصاید خاقانی چگونه است. آیا نهاد ادبیات برای تعریف هویت خاقانی
فقط به «قصیده‌سرای دشوارگو» بسنده می‌کند یا به دنبال تثبیت هویت دیگری برای خاقانی نیز هست؟

 فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

خاقانی و نهاد قدرت

در هر جامعه‌ای نهاد قدرتمندی وجود دارد که متشکل از خرده‌نهادهایی است که که وظیفه‌شان تبلیغ و عادی‌سازی اندیشه‌های نهاد قدرت است.
در جامعه ی ما دین توسط قدرت سیاسی در جامعه در حال توسعه و گسترش است
و این نهاد سیاسی سعی می‌کند تا از نهادهایی از جمله دانشگاه بتواند اندیشه‌ی خود ر به جامعه بقبولاند.
ادبیات فارسی به این دلیل که ازروزگاران قدیم با مفاهیم اسلامی پیوند داشته است
یکی از بهترین مکان‌ها برای تبلیع و گسترش دین اسلام است.
پس هنگامی که قدرت می‌خواهد توسط دانشکده‌های ادبیات دین اسلام را تبلیغ کند
به جنبه‌های اسلامی و اخلاقی شاعران اهمیت بسیاری می‌دهد.
نهاد ادبیات جز کوچکی از نظامی اسلامی است و باید تفکرات اسلامی نظام را نیز تبلیغ کند.

مقاله‌ی چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟ را نیز بخوانید.

در چنین وضعیتی بدون شک خاقانی غزل‌سرا کنار گذاشته می‌شود و تقابل جدید در خاقانی قصیده سرا به وجود می‌آید. «خاقانی دینی‌سرا / خاقانی مدیحه‌سرا» تقابل جدیدی است که به وجود می‌آید. طبیعیتا در جامعه‌ی اسلامی ما عنصر سمت راست «دینی‌سرا/ مدح‌کنند» مهم‌تر از مدح‌کننده می‌باشد. پس اولا نهاد ادبیات برای اینکه در هویت‌دهی به خود موفق عمل کند به بررسی خاقانی به عنوان شاعری قصیده‌سرای دشوار گو می‌پردازد. سپس نهاد قدرت مایل است که خاقانی به عنوان یک شاعر مسلمان مطرح شود. پس بنابراین با وجود غزل‌های عاشقانه، صرفا تصوری که از خاقانی در ذهن ما ایجاد می‌شود «خاقانی قصیده‌سرای دشوارگوی مسلمان» است که هم هویتی به دانشکده‌ی ادبیات می‌دهد و هم ایدئولوژی نهاد قدرت را تبلیغ می‌کند.

در نتیجه به پرسش مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ اینگونه پاسخ داد که ما به عنوان مخاطبان ادبیات
نقش‌بسیار کمی در شناخت شاعران داریم و نهاد‌های قدرت ذهنیت ما از یک شاعر یا اثر ادبی را می‌سازند.

 گفتنی است که این نوشتار صرفا به شرح مسئلهٔ تقابل خاقانیِ قصیده‌سرا/ غزل‌سرا که کفهٔ سنگین و مثبتش «قصیده‌سرایی خاقانی» پرداخت
و تا حدود بسیار اندکی در پی آن بود که گفتمان رایج در دانشکدهٔ ادبیات را
دربارهٔ یک شاعر بکاود و به چرایی آن پاسخ دهد
و به هیچ‌وجه قصد نقد اندیشه‌های خاقانی در قصایدش را نداشت.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه با ذکر منبع این نوشته را منتشر می‌کنید.

چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟

چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟

چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟
خاقانی از بزرگ‌ترین شاعرانی است که ادبیات فارسی به خود دیده‌ است.
او در سال ۵۲۰ ه.ق در آذربایجان متولد شد و در دربار شروانیان شروع به سرودن شعر کرد. در طول زندگی خود آرزوی دیدن خراسان (مهد شاعران آن روزگار) را داشت اما هیچ‌گاه موفق به این امر نشد. خاقانی در نهایت در سال ۵۹۵ در تبریز در گذشت.
شهرت خاقانی بیشتر در دانشکده‌های ادبیات بخاطر قصاید اوست.
زیرا بسیار دشوار فهم هستند و نیاز به شرح دارند.
اما نباید این نکته را فراموش کرد که او غزل‌های بسیار ساده و روانی نیز دارد که همیشه از آ‌ن‌ها چشم‌پوشی شده است.
در این نوشتار اشاره‌ی کوچکی به چرایی سخت بودن شعرهای خاقانی می‌پردازم.

خاقانیِ احساساتی

کمتر شاعری را در ادبیات کلاسیک سراغ دارم که بتوان به راحتی شخصیت و ویژگی‌های روانی‌اش را از شعرش تشخیص داد؛
اما خاقانی اینگونه نیست‌. شناخت شخصیت او از طریق شعرش بسیار آسان است.
خاقانی انسان بسیار حساس و زودرنج و هیجانی‌ای است و
به همین دلیل هم می‌توان شخصیتش را در شعرش دید.
برای مثال دو بیت اول این شعر را در نظر بگیرید:

دوش نسیم سحر بر در من حلقه زد
گفتم: «کان کیست؟» گفت: «قاصدی‌ام آشنا»
گفتم: «کاسرار باغ هیچ شنیدی بگو»
گفت: «دل بلبل است در کف گل مبتلا»
گفتم: «کامروز کیست تازه‌سخن در جهان»
گفت که خاقانی است بلبل باغ ثنا

چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟

تصویری که او ساخته است بسیار ناب و شاعرانه است‌. او در مکالمه‌ای مناظره‌ای را با باد ایجاد می‌کند و باد بسیار زیبا جوابش را می دهد. در این هنگام خاقانی پر از شور و شوق از سرودن این دوبیت است و نمی‌تواند احساس غرورآمیزش را کتمان کند و سریع در بیت سوم آن حس را برایمان بیان می‌کند‌؛ او خودش را تازه‌سخنی در جهان می‌داند. اگر دقیق‌تر شویم و در داستان‌های دیگر برویم مشخص می‌شود این بیت از خاقانی یادآور داستان «سفیدبرفی و هفت‌کوتوله» است.

آموزش وزن و عروض

در این داستان، ملکه که نمادی از غرور بود به جلوی آینهٔ سخنگوی خود می‌رفت و میپرسید: «ای آینه چه کسی در این سرزمین از همه زیباتر است؟» و آینه جواب می‌داد: «ملکه از همه زیباتر است» و خاقانی هم دقیقا چنین سوالی را از باد می‌پرسد و جواب مشابهِ جواب آینه به ملکه می‌گیرد. از این شباهت تداعی‌شونده برای غرور که بگذریم باید بگوییم او یعنی خاقانی بسیار به زندگی زاهدانه که در آن غرور جایی ندارد معتقد است؛ اما در بسیاری از ابیاتش احساسش بر دانسته‌هایش غلبه می‌کند و کاری را بر خلاف جهان‌بینی‌اش انجام می‌دهد همانطور که همهٔ ما اینگونه هستیم و کارهایی را از سر احساس انجام داده‌ایم.

نکتهٔ جالب این است که به همان میزان که شناخت او در شعرش آسان است؛ اما فهم شعرش بسیار دشوار است و نیازمند اطلاعات بسیاری است؛ ظاهرا ناخودآگاهش برای اینکه دست شخصیت خاقانی را رو نکند دست به انتخابی هوشمندانه می‌زند و آن بیان سخت و استفاده از کلمات دشوار است که سبک ادبی خاقانی را تشکیل می‌دهد.

سجاد ایران‌پور

کپی با ذکر منبع مجاز است.
ممنون از اینکه رعایت می‌کنید.