نقد فیلم خاطرات قتل “Memories of Murder”

بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» "Memory of Murder"

در این نوشتار قصد دارم به بررسی و نقد فیلم خاطرات قتل Memories of Murder
ساخته‌ی بونگ جون-هو بپردازم. ابتدا توضیحاتی درباره فیلم و روایتش، به گونه‌ای که فیلم را
لوث نکنم، می‌دهم. سپس به تعریف بعضی از مفاهیم علوم شناختی می‌پردازم و اطلاعات
داده شده را روی فیلم پیاده می‌کنم.

داستان فیلم

فیلم خاطرات قتل در ژانر جنایی طبقه‌بندی می‌شود و روایت قاتلی سریالی است
که در یکی از شهرهای کوچک کره‌ی جنوبی زندگی می‌کند. او به طور کاملا حرفه‌ای دست
به قتل می‌زند و شکار او نیز اکثرا دختران جوان هستند. مسئولیت بررسی این قتل‌ها به عهده‌ی کارآگاهی آماتور است.

این کارآگاه نمی‌تواند از پس حل کردن این معما برآید. پس کارآگاهی حرفه‌ای را از سئول،
پایتخت کره‌ی جنوبی، برای حل کردن این معما می‌فرستند. در نتیجه فیلم در دو سطح
جلو می‌رود. سطح اول تلاش پلیس برای پیدا کردن قاتل و سطح دوم کشمکشی
بین کارآگاه مبتدی و کارآگاه حرفه‌ای ازسئول‌آمده.

بررسی و نقد فیلم «خاطرات مرگ» "Memory of Murder"
بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» “Memory of Murder”

علوم شناختی

مقوله‌بندی

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، سرشار از گوناگونی‌ و تنوع است. این گوناگونی عوامل
طبیعی مانند حیوانات، ستاره‌ها، درخت‌ها، رودها و … و عوامل مرتبط با انسان از تیپ و ظاهر
گرفته تا شغل‌ها و مسائل انتزاعی را در بر می‌گیرد.
ذهن انسان برای اینکه بتواند این حجم ‌گسترده از تنوع را تحمل کند، دست به مقوله‌بندی این مفاهیم می‌کند.
همهٔ ما می‌دانیم که حیوان خانگی یا گل تزئینی چیست، هنگامی که پای یکی از این
مفاهیم به میان بیاید، مفهومی مرکزی در ذهن ما ایجاد می‌کند که نمایندهٔ تمام و کمال یک
پدیده‌ است. مفهوم درذهن‌ایجادشده تمامی صفات کلی یک پدیده را در پوشش می‌دهد و تمامی ویژگی‌های خاص را کنار می‌گذارد.

مثالی برای مقوله‌بندی

برای مثال همه‌ی ما می‌دانیم میز چیزی است که بر روی آن می‌توانیم شام بخوریم‌. گزاره‌ی
«میز وسیله‌ای که می‌توان روی آن شام خورد» همان مفهوم کلی پدیده‌ی میز است.
اگر دقت کنید ما در این تعریف به تعداد پایه‌های میز، به جنس آن و حتی به اندازهٔ آن اشاره
نکردیم. چرا که این‌ها همگی ویژگی‌های خاص هستند.
این فرایند یعنی نگه‌داشتن ویژگی‌های کلی و فراموش کردن مفاهیم جزئی را مقوله‌بندی
می‌گویند. با این فذایند جهان گوناگون اطرافمان، شکل ساده‌تر و کلی‌تری را برای شناخته
شدن به خوپ می‌گیرد و کار را برای ما آسان می‌کند.

فرایند کلیشه‌سازی

کلیشه‌‌سازی

مقوله‌بندی هرچند راهمان را برای درک جهان هموار می‌کند؛ اما از سوی دیگر ما را به ورطه‌ی
خطرناک کلیشه‌سازی نیز سوق می‌دهد.
مقوله‌بندی یک مفهوم هنگامی که در اجتماع رخ می‌دهد، پس از مدتی تصورات ما از مفاهیم
را به صورت قطعی در می‌آورد به گونه‌ای که گمان می‌کنیم مو لای درز درکمان نمی‌رود و این
همان کلیشه‌سازی است.
مثلا همهٔ ما تصور خاصی از حیوان خانگی داری و حیوانات خاصی را در آن مقوله‌بندی
می‌کنیم‌. برای مثال سگ و گربه و همستر را جز حیوانات خانگی طبقه‌بندی می‌کنیم، حال
وقتی فردی در اطرافمان از مار به عنوان حیوان خانگی نام می‌برد، تعجب می‌کنیم.

پس تا اینجای کار مشخص شد که ما برای شناخت راحت‌تر اطرافمان دست به مقوله‌سازی
می‌زنیم و این مقوله‌سازی ما را به سمت کلیشه‌ها سوق می‌دهد.

بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» “Memories of Murder”

کلیشه‌ی کارآگاه و قاتل در فیلم

کلیشه‌ی ظاهر

لحظه‌ای چشم‌های خود را ببندید و تصوراتی که در ذهن شما با شنیدن واژه‌‌ی کارآگاه
می‌آید، مرور کنید. حدس من این است که فردی با بارانی بلند که بر تنش خوب نشسته
با یک کلاه بسیار زیبا اولین چیزی است که در ذهن شما ایجاد می‌شود. این اولین
کلیشه‌ای است که از ظاهر کارآگاه در ذهن ما وجود دارد. در واقع زندگی ما و آنچه که در فیلم‌های جنایی‌کارآگاهی دیده‌ایم به ما نشان داده است که یک کارآگاه بدین شکل است. ما این خصوصیات را تبدیل به خصوصیات کلی یک کار آگاه می‌کنیم و دست به تعریف آن می‌زنیم.

بازیگران فیلم «خاطرات قتل» "Memory of Murder"
بازیگران فیلم «خاطرات قتل» “Memory of Murder”

در فیلم «خاطرات قتل» “Memories of Murder” آنچه از ظاهر کارآگاه وجود دارد
متفاوت‌تر از آنچیزی است که در ذهن داریم. با اینکه فضای فیلم در کره‌ی بارانی اتفاق میفتد،
اما چیزی به عنوان بارانی بر تن کارآگاهان وجود ندارد. حتی آن‌ها از ابزارهای معلمول
کارآگاهان نیز استفاده نمی‌کنند. جالب این جاست که کارآگاه حرفی ازسئول‌آمده نیز ظاهر کارآگاهان خارجی را ندارد.

این کلیشه‌شکنی صرفا محدود به لباس و ظاهر نیست، بلکه مفهوم و شخصیت کارآگاه را نیز نشانه می‌رود.

کلیشه‌ی شخصیت و مفهوم

شخصیت‌پردازی کارآگاه در بررسی و نقد فیلم خاطرات قتل Memories of Murder یکی از تجلی‌گاه‌های کلیشه‌شکنی در ژانر فیلم‌های جنایی است. هنگامی فیلم‌های کارآگاهی مانند شرلوکهلمز را می‌بینیم، کارآگاهان با مهارت خیره‌کننده‌ای به دنبال سرنخ‌های موجود می‌گردند. این در حالی است که کارآگاهان فیلم خاطرات قتل Memories of Murder افرادی عادی هستند که نه قیافه‌شان به کارآگاهان شبیه است نه تجربه‌‌ای در امر کارآگاهی دارند. دوکارآگاه محلی هیچگونه روش درست و حرفه‌ای در زمینه‌ی بازجویی ندارند و مضنون‌ها را تا حد مرگ کتک می‌زنند. آنان بر خلاف همتایان هالیوودی خود روشی پیشرفته‌ای یا هوش وافری برای بررسی صحنه‌های جرم ندارند. در نتیجه باید به غرایز خود پناه ببرند. مانند خواندن چشم‌ها یا متوسل شدن به جادو و طلسم.

این کلیشه‌شکنی حتی با کارآگاه حرفه‌ای فیلم نیز سروکار دارد. این کارآگاه که هیچ‌گاه اشتباه نکرده است؛ اما در انتهای فیلم می‌توان خوردشدن کلیشه‌ی کارآگاه همه‌چیزدان را درباره‌ی او مشاهده کرد.

کلیشه‌ی قاتل

در تمام فیلم منتظر دیدن شکل قاتل هستیم. آنچه که در ذهن ما از قاتلی سریالی که به‌طرز
وحشیانه‌ای دختران جوان را می‌کشد، بسیار وحشتناک است. اما سکانس انتهایی فیلم
کلیشه‌شکنی را کامل می‌کند. دختربچه‌ای تصویر کسی که به یکی از صحنه‌های جرم
بازگشته است و اعتراف به انجام کاری را در این مکان کرده است اینگونه توصیف می‌کند:
«چهره‌ای بسیار ساده و معمولی داشت».

نتیجه‌گیری

در واقع کارگردان فیلم خاطرات قتل Memories of Murder با ظرافت بسیار خاصی سعی
کرده‌است تا آنچه رسانه‌ها و دیگر فیلم‌ها از کارآگاه و تصور قاتل در ذهنمان می‌سازند بزداید
و با این کار، گامی بزرگ در هنر که اصالتش به همین کلیشه‌شکنی‌هاست، بردارد.

همچنین بخوانید: نقد فیلم بمب؛ یک عاشقانه

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این مطلب را با ذکر منبع به اشتراک می‌گذارید.

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

شاهنامه

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم :در این نوشتار از یکی از اتفاق‌های زندگی‌ام (خواندن یکی از داستان‌های شاهنامه،داستان رستم و سهراب ، برای پدر و مادرم) استفاده کرده‌ام تا به موضوع همگانی بودن ادبیات بپردازم.

شاهنامه: خوان ادب؛ خوان کرم

هم‌اکنون که این نوشته را می‌نویسم، مو بر تنم سیخ است و بغض شیرین و تلخی گلویم را گرفته. ‌اعتراف
می‌کنم که عجیب‌ترین‌ اتفاق زندگی ادبی‌ام همین چندلحظهٔ پیش اتفاق افتاد. پدر و مادرم ۶۳ سال سن دارند.
پدرم کاملا بی‌سواد است. نام خودش را نمی‌تواند بنویسد و قادر به خواندن اعداد نیز نیست.
مادرم نیز به سختی قادر به خواندن قرآن است. آن‌ها در ذهنم، همیشه انسانی بیگانه با دنیای ادبیات و
راز و  رمزهایش بوده‌اند.

بیان یک خاطره

مشب بعد از شام پدرم به من رو کرد و با لهجهٔ لری‌اش گفت: «کتاب رستم (شاهنامه) را نیز بگیر و برایم
بخوان.» همین حرف بهانه‌ای شد تا داستان «رستم و سهراب» فردوسی را از خود متن شاهنامه (البته با
توضیحاتم) برایشان بخوانم. حقیقتا برای خواندن شاهنامه شدید مردد بودم، آخر دو انسان بی‌سواد که حتی
کتابی را نخوانده‌اند چقدر ازشاهنامه سر در می‌آورند؟ با خودم شرط بسته بودم که پس از ۳۰ بیت خسته
می‌شوند و دیگر گوش نخواهند داد. شروع به خواندن شاهنامه و داستان رستم و سهراب کردم. کمی عصبی شده بودم که آخر پسر جان چرا باید کاری کنی که بعدش توی ذوقت بخورد؟
اندکی که پیش رفتم با تعجب تمام در چشم‌هایشان به راحتی می‌توانستم شوق و ذوق وافری را برای ادامهٔ
داستان و نتیجهٔ آن ببینم.

رستم و سهراب

قسمت انتهایی داستان رستم و سهراب (۱)

غمی گشت، رستم بیازیید چنگ
گرفتش بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد، نماندش توان
زدش بر زمین بر، بکردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ از میان بر کشید
بر شیر بیداردل بردرید

این بیت‌های دل‌انگیزشاهنامه، داستان رستم و سهراب، را می‌خواندم و شوق آن‌ها برای شنیدن بقیه‌ی ابیات
و حیرتشان از ادبیات مرا نیز حیران کرده بود. لحظه‌ای به خودم لرزیدم و با صدای لرزان ادامه دادم:

[سهراب:]
«نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندرآمد روانم به سر
همی جستمش تا ببینمْش روی
چنین جان بدادم به دیدار اوی
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره، شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو داند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشته است و افگنده‌ خوار
ترا خواست کردن همی خواستار

غمگین بودم از پایان غم‌انگیز داستان رستم و سهراب؛ ولی حقیقتا رویش را نداشتم بغضم را بترکانم.
به متن شاهنامه زل زده بودم و سعی می‌کردم صدای بغض‌آلودم را صاف از حنجره‌ام بیرون آورم.
پس ذهنم بود که نمی‌شود جلوی دو آدم عادی بخاطر یک داستان، گریه کرد:

سرم را لحظه‌ای بالا آوردم و به چهرهٔ پدرم نگریستم. دیدم از گوشه‌های چشمش اشک سرازیر است.
مادرم با روسری‌اش صورتش را گرفته بود و شانه‌هایش بالا و پایین می‌شد. خودم هم بغض کرده بودم
و شعر هم طولانی بود:

شاهنامه [رستم:]

که اکنون چه داری ز رستم نشان؟
که کم باد نامش ز گردنکشان

همچنین مقاله‌ی بداهت زبان و بداعت ادبیات را بخوانید.

شاهنامه [سهراب:]

کنون بند بگشای ازین جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
چو برخاست آوای کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
مرا گفت کین از پدر یادگار
بدار و ببین کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
سر پیش چشم پدر خوار گشت

ادبیات

در واقع درآن لحظه آن دو، پدر و مادر من نبودند، آن دو در یک استحالهٔ تاریخی آیینهٔ تمام قد کسانی بودند
که در طول هزارهٔ ادبیات فارسی، پای این داستان اشک‌ها ریختند و گریه‌ها کردند بدون آن که حتی کلمه‌ای
از ادبیات بدانند. ناگفته نماند که نظم‌آوری حکیم فردوسی در شاهنامه نیز بس عجیب است. او داستانی را
خلق کرده است که بعد از هزار سال دو انسان کاملا عامی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و آن‌ها را
به فکر فرو می‌برد. به دیگر عبارت ادبیات آن‌ها را با احساسات عمیقی پیوند داد که شاید هیج‌گاه
به آن فکر نکرده‌اند. پدری که خودش را جای رستم می‌گذارد و فرزندش را سهراب می‌بیند و مادری که
در لحظه مرگ فرزند خودش را تهمینه در نظر می‌گیرد .

ختم کلام آنکه ادبیات برای همه همه همه همه است‌. حتی برای کسانی که سواد خواندن و نوشتن ندارند‌. این عمومیت ادبیات امشب آنچنان بر من نمایان شد که کتاب‌هایی هم که در این باب خوانده‌ام، نمایان نکردند.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این نوشتار را به ذکر منبع منتشر می‌کنید.

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟

شعر

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟ چندوقت پیش گرم دیدن بازی‌های جام جهانی بودم، قبل از بازی ایران و مراکش
سوالی در ذهنم ایجاد شد و آن اینکه چرا در ادبیات فارسی شعری برای فوتبال یا هر ورزش دیگری نداریم؟
نوشتار شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟ پاسخی به این پرسش است.

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟

در سال ۲۰۱۸ یکی از بزرگترین رویدادهای جهان معاصر یعنی جام‌جهانی فوتبال شروع شد.
تیم ملی کشورمان نیز در این مسابقات حضور داشت. من و اکثر ایرانیان در تب‌وتاب بازی‌‌ها بودیم
و در انتظار عملکرد تیم ملی ایران در این جام.

شعر و فوتبال

اکنون که خودم را در حین تماشای بازی امروز تیم ملی در برابر مراکش در نظر می‌گیرم متوجه می‌شوم
که بسیاری از احساس‌های بشری در زمان تماشای بازی درونم شکل می‌گیرد. در لحظه‌ای
احساس‌های بسیاری از جمله غم، شادی، استرس، هیجان، غرور، ترس، و‌… را تجربه می‌کنم
و پر از تنش‌ها و تداخلات احساسی می‌شوم. از دیگر سو در فرهنگ ایران زمین چیز دیگری مانند فوتبال وجود دارد که آن نیز تماما جایی برای درک و تجربه و بازآفرینی احساس‌های مختلف بشر است.

همچنین نوشته‌ی انقلابی به نام فروغ فرخزاد را بخوانید.

شعر و احساسات

در فرهنگ فارسی، شعر رسانهٔ بسیار قدرتمندی برای بازنمایی بسیاری از احساس‌ها و موضوع‌هاست
و در طول تاریخ آینهٔ تمام عیار احوالات ما بوده است. در فرهنگ عامه نیز هرکه
شاعر و شعرخوان است احساساتی‌تر ازدیگران است.

در واقع می‌توان دید که دو پدیده یعنی شعر و فوتبال از نگاه احساسی بسیار به هم نزدیکند‌؛ اما
هیچ‌وقت در ادبیات فارسی شعری را دربارهٔ «فوتبال» نخوانده‌ام؛ این در حالی است که با جست‌وجویی کوتاه
دربارهٔ «شعر و فوتبال» در وبسایت‌های انگلیسی زبان، متوجه می‌شویم که ادبیات انگلیسی دربارهٔ فوتبال
شعر دارد و وبسایت‌های بزرگی از جمله poetry foundation و poem hunter مشخصا به
این موضوع پرداخته‌ و دربارهٔ آن صحبت کرده‌اند. 

شعر درباره فوتبال

دایره‌ی محدود محتوای ادبیات فارسی

در واقع «فوتبال و شعر» برای من مثالی است تا بتوانم بفهمم با توجه به تغییرات گوناگون ادبی و
جریان‌های مختلف ادبیات فارسی از نگاه محتوایی محدود است. مثلا در شعر فارسی کمتر شعری را
پیدا کرده‌ام که به موضوع بحران نسل‌ها بپردازد. یا شعری را نیافته‌ام که دربارهٔ حملات پانیک و توصیف
حالت‌های آن باشد‌ یا حتی شعری نیافته‌ام که دربارهٔ عصبانیت و خشم انسان در پشت چراغ قرمز باشد‌؛
اما ماشاءالله شعرهایی را دیده‌ام که حتی باد معده را به شقیقه ربط می‌دهند و از آن اشعار عاشقانه می‌سازند. 


با نگاهی در شعر کلاسیک و معاصر (با توجه به اینکه سنت‌های ادبی تبدیل به نوآوری شده‌اند و شعر پدیده‌ای زایا و پویا شده است)؛ می‌توان به وضوح دید این رسانهٔ پراحساس، محدودیت‌های خاصی را در بیان
احساس‌های بشری داراست. گویا شعر کلاسیک فقط ظرفی برای بیان تمایلات انسان دربارهٔ عشق و عرفان
و دربار و احساس‌های مربوط به آن بوده است. شعر معاصر فارسی نیز کمی دایرهٔ گسترد‌ه‌تری پیدا می‌کند
و به عشقیات، سیاسیات، اجتماعیات، فقریات و جنگیات و… می‌پردازد. در ضمن خیلی از گونه‌های مختلف
ادبی شعر کلاسیک، در شعر معاصر از بین رفته‌اند. برای مثال می‌توان به شاعر قرن هشتم‌نهمی،
بسحاق اطعمه اشاره کرد که در پی سرودن شعر برای غذاست و احساس‌های خود را دربارهٔ آن بیان می‌کند. 

البته ناگفته نماند که دیگر گونه‌های ادبیات مانند داستان و فیلم‌نامه و نمایشنامه در بیان موضوعات مختلف
زندگی انسان معاصر بسیار موفق‌تر عمل کرده‌اند و گونه‌های مختلف ساخته‌اند. مثلا ژانرهای جنایی و پلیسی
در داستان و فیلم‌نامه و نمایشنامه موجودند؛ اما حتی حدیث نفس یک قاتل، یک دزد، یک پلیس را در شعر
معاصر فارسی نتواسته‌ام پیدا کنم. صددرصد می‌توان شعرهایی را با این موضوعات در ادبیات فارسی پیدا
کرد؛ اما آنچه مهم است فراوانی این کارها و همچنین قدرت ادبی آن شعرهاست.

نتیجه‌گیری

برای پایان سخن باید گفت آنچه که معلوم است این است که در ادبیات فارسی، شعر دارای شأن و منزلتی
است و به همین علت همهٔ موضوع‌ها و احساس‌های بشری را نمی‌توان در آن یافت‌، این نظام‌بندی و
منزلتبخشی به خودبه‌خود باعث می‌شود، گونه‌های جدید و نو در آن زاییده نشود و این گونه به بالندگی و
گسترش مطلوب نرسد و در دراز مدت محدودتر شود. پس باعث شگفتی نیست وقتی می‌بینیم با توجه به
ارتباط نزدیک احساسی میان دو پدیده‌ی فوتبال و دیگری شعر، این دو هیچ‌گاه باهم در یک اتفاق ادبی‌ورزشی جمع نگردند.

نقد فیلم بمب یک عاشقانه

نقد فیلم بمب یک عاشقانه

نقد و بررسی فیلم «بمب یک عاشقانه»: در این نوشتار سعی کرده‌ام که با توجه به آموخته‌هایم در «نقد ادبی»، «نشانه‌شناسی» و «مطالعات فرهنگی»
به نقد و بررسی فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» ساخته‌ی پیمان معادی بپردازم.

نقد و بررسی فیلم «بمب؛ یک عاشقانه»

در فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» با دو روایت روبه‌رو هستیم.
۱. ایرج و میترا همسر یک‌دیگرند. شغل آن‌ها معلمی است. رابطهٔ آن‌ها شکرآب است؛ زیرا ایرج فکر می‌کند،
میترا عاشق برادر شهید ایرج است. 
۲. سعید دانش‌آموزِ ایرج است. او عاشق یک دختر همسن خودش است.

تقبل‌های دوگانه در فیلم بمب؛ یک عاشقانه

انسان هنگامی که می‌خواهد جهان را بشناسد، مفاهیم و پدیده‌های اطراف خودش را در یک رابطهٔ متضاد دوتایی دسته‌بندی می‌کند.
سفید/ سیاه، خوب/ بد، خیر/ شر، روز/ شب و… . ذهن ما در حالت کلی و بدون دخیل کردن سلایقمان،
سمت راست این تقابل را خوب و مثبت، سمت چپش را بد و منفی تلقی می‌کند. همیشه میل ما برای انتخاب و قضاوتمان
دربارهٔ جهان به سمت راست این تقابل متمایل‌تر است؛ اما فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» در بعد عاشقانه تقابل‌های متداول در جامعه را به هم‌ می‌زند و سعی می‌کند به گونهٔ دیگری به آن نگاه کند.

اگر بعد عاشقانهٔ این فیلم را در نظر بگیریم. رابطهٔ سعید و سمانه با رابطهٔ ایرج و میترا با هم در تقابل قرار می‌گیرند.
در واقع عشق سعید و سمیرا عشقی نوجوانانه و خام و یک‌لحظه‌ای است و مبتنی بر احساس است| اما در میان
ایرج و میترا نه عشقی وجود دارد نه صمیمتی. رابطهٔ آن‌ها در آستانهٔ فروپاشی است و مهری بینشان رد و بدل نمی‌شود.

در لحظه‌ای از فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» هنگامی که ایرج از سعید، نامهٔ عاشقانه‌ای به سمانه را می‌گیرد،
نگاهش به رابطه با میترا عوض می‌شود و در راه برگشت به خانه برای او گل می‌خرد.
همانگونه که واضح است، برخلاف تفکر جامعه، عشق دو نوجوان بی‌تجربه به کمک انسانی بالغ و معلم می آید
و به او راه عاشقی و شروع دوبارهٔ رابطه را می‌آموزد.
در اینجا ساختار تقابل‌های تجربه/ بی‌تجربگی به هم می‌ریزد و اصالت به عشق شتاب‌زده و ناگهانی داده می‌شود
و یک انسان بالغ، عشق را از یک نوجوان یاد می‌گیرد.
گفتنی است در تقابل معلم/ دانش‌آموز، دانش‌آموز درسی را به معلم می‌دهد که باز ساختار این تقابل‌ها دگرگون می‌شود.

واژگانی مفهوم مدلول در فیلم «بمب؛ یک عاشقانه»

کلمات برای ما دارای مفاهیم تقریبا یک‌سانی هستند. مثلا همیشه جنگ دارای مفهومی کاملا منفور و در ارتبط با
کشت و کشتار است. گویا این دال دارای مدلولی ذاتی و به او چسبده است که صرفا با چیزهای منفی و سیاه بازنمایی می‌شود؛
اما در جایی ازین فیلم سعید (پسرک عاشق فیلم) مونولوگی دارد با این مضمون که
من جنگ و آژیر قرمز و بمباران را دوست دارم؛ زیرا باعث می‌شود معشوقهٔ خود را در پناه‌گاه ببینم. 

همچنین مقاله‌ی بداهت زبان و بداعت ادبیات را نیز بخوانید.

می‌توان مشاهده کرد که فیلم بمب؛ یک عاشقانه در اینجا مانند همان بخش تقابل‌ها، سعی دارد به ما نشان دهد دال جنگ،
دارای مدلولی ذاتی و غایی نیست که همیشه دلهره‌آور است. بلکه در بافت این فیلم دارای معنایی مثبت است.
در دل سایرین آژیر خطر، دلهره ایجاد می‌کرد اما در دل سعید شوق و دوست داشتن معشوق بود
که موج می‌زد.

این‌همانی

بسیاری از قسمت‌های فیلم بمب؛ یک عاشقانه در مدرسه اتفاق می‌افتد. مدرسه و صف کشیدن در آن و سخنرانی مدیر یا ناظم
در صبح‌گاه تمام و کمال نشان‌دهندهٔ فرهنگ تک‌صدای جامعهٔ ماست. مدیر مدرسه (سیامک انصاری) مدام از پشت بلندگو
دربارهٔ صدام و شوروی و آمریکا و… سخنرانی می‌کند و آن‌ها را می‌کوبد.

دانش‌آموزان این مدرسهٔ راهنمایی نیز بعد از سخنان او شعار مرگ بر آمریکا سر می‌دهند. سعید در این مدرسه به جای اینکه بخواهد دانش آموز باشد،
از طرف مدیر مدرسه وادارشده است شعارهای جنگی را بر روی دیوار بنویسد‌ که به خوبی
می‌توان انتظار نظام سیاسی (مدیر) را از مردم (دانش‌آموز) و محدودکردن انتخاب‌های آن‌ها دید.

ارتباط میان تقابل‌های دوگانه

نکته‌ای که باید در نقد فیلم بمب یک عاشقانه به آن اشاره کنم این است که ریختن نظم تقابل دوگانی عشق عاقلانه/ عشق شتاب‌زده و پختگی/ خامی یک نوع اعتراض به همین سیستم تک‌گفتمانی مدرسه (استعاره از جامعه) است. در واقع پیمان معادی به عنوان معلم مدرسه و سعید به عنوان دانش‌آموز مدرسه
بر علیه سیستم تک‌گفتمانی مدرسهٔ خود در زندگی شخصی‌شان و همچنین در مدرسه می‌شورند.
پیمان معادی معلمی رئوف و مهربان است و نمی‌خواهد دانش‌آموزان را تنبیه کند. سعید نیز عاشقی است سربه‌هوا.

نقد فیلم؛ بمب یک عاشقان


از دیگر سو هردوی آن‌ها یکی از تقابل‌های دوگانی را به هم می‌زنند و اصالت را
به قسمت منفی آن می‌دهند و آن را مثبت می‌کنند. همچنین مفهوم جنگ
که مفهومی سیاه و تیره است، تبدیل به یک مکان برای رسیدن عاشق و معشوق می‌شود.
به گونه ای که نه تنها سعید، بلکه ایرج نیز با بردن زنش به پناه‌گاه، این مکان را
از حالت ترسناک به مکانی برای وصال عاشق و معشوق تبدیل می‌کند.

سکانس‌های آخر فیلم بمب؛ یک عاشقانه بسیار قابل تأمل است. شب قبل از سکانس آخر، بارانی است و ساختمانی که
خانهٔ سعید و ایرج و میترا در آن است در بمباران خراب می‌شود، مستخدم مدرسه، درحال جداکردن پلاستیک
از روی دیوارهای شعارنویس‌شده است. دوربین، توپی پاره‌ را نشان می‌دهد که نشان دهندهٔ این است که
افراد این جامعه بیشتر از اینکه مراقب شادی و امنیت مردم باشند، مراقب شعارهای خود هستند.

از دریچهٔ محتوا و پرداخت نشانه‌ها، من فیلم بمب؛ یک عاشقانه را دوست داشتم و به همهٔ دوستانم پیشنهاد می‌کنم آن را حتما ببینید.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این نوشته را با ذکر منبع کپی می‌کنید.

 

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

انقلابی به نام فروغ فرخزاد: فروغ فرخزاد یکی از زنانی است که به عنوان یک شاعر نقش بسیار اساسی
در تحولات اجتماعی ایران داشته است. در این نوشتار سعی کرده‌ام به تحولاتی که او
در جامعه‌ی ایرانی و همچنین شعر فارسی ایجاد کرده است بپردازم.

فروغ فرخزاد

در جامعه‌ای که همیشه در آن مردان تعیین‌کننده بوده‌اند، زن بودن دشوار است. در این جامعه زن یا
اضافی و حذف شدنی است یا اینکه برای بقای خود باید هویتش را از مردان بگیرد و منتظر مهر تایید آنان باشد.
در واقع این هویت کسب‌شده حاصل تعریف مردان از زنان است و آنان نقشی در تعریف خودشان
به عنوان موجدیتی مستقل ندارند. عجیب آن است که زنان این جامعه، آزادی و استقلال را زشت می‌دانند.
در این چنین فضایی ظهور زنی که برای خودبودن تلاش می‌کند و قصد دارد هویتی مستقل برای خودش تعریف کند،هویتی که زاییدۀ خود جامعۀ زنان است، خواب و خیالی بیش نیست؛ اما در دهۀ چهارم و پنجم ایران معاصر، انقلابی رخ می‌دهد و خواب و خیال‌ها را به واقعیت تبدیل می‌کند.

انقلاب فروغ در ساختارهای اجتماعی

فروغ فرخزاد یک انقلاب است؛ اما نه فقط یک انقلاب ادبی بلکه او توانست گفتمان تازه‌ای را
از «زن» و «زیست زنانه» در جامعه معاصر ایجاد کند. او پیوسته  تلاش می‌کرد که هر طور شده
از سطح عادی مردم یک قدم بالاتر بگذارد و به معنای دقیق کلمه «خودش» باشد.
فروغ در یکی از نامه‌هایی که به همسر سابقش، پرویز شاپور، نوشته است، زندگی ایده‌آلش را اینگونه توصیف می‌کند:
«من همیشه دوستدارِ یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بوده‌ام، شاید خنده‌ات بگیرد اگر بگویم من
دلم می‌خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم می‌خواهد توی خیابان‌ها مثل بچه‌ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم!
من دلم می‌خواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد… شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم؛
ولی اینطور نیست. من از این که کاری عجیب بکنم لذت می‌برم!».

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

این نوع نگاه در جامعه‌ای که هنوز منش مردسالانه داشت و زن‌بودن از سمت زنان هم تقبیح می‌شد، بسیار عجیب و غریب جلوه می‌کرد؛ ولی همانطور که گفتیم فروغ فرخزاد یک انقلاب بود و بر علیه تمامی کلیشه‌های جامعه‌اش ایستاد و حضورش را به عنوان یک «زن» که دارای تفکر است، تثبیت کرد و نوآورترین شاعر مستقل زن در ادبیات فارسی شد.

انقلاب فروغ در شعر فارسی

کار فروغ در حیطهٔ شعر بسیار دشوارتر از مردان شاعر بود. فروغ فرخزاد برای طی مسیر شاعری
باید از دو مانع بزرگ عبور می‌کرد، موانعی که شاعران مرد با آن روبه‌رو نبودند:
از یک‌سو فروغ با کلیشه‌ها و تعریف‌های سنتی از زنان مواجه بود؛ زیرا در ادبیات فارسی شاعر زن نداشتیم
و از دیگر سو سنت‌های شعر فارسی کاملا مردانه بودند و جهانی مذکرانه داشتند و به درد
بیان روحیات زنانه نمی‌خوردند؛ پشت سر گذاشتن این دو مانع بزرگ مهم‌ترین اتفاق‌های زندگی هنری‌ادبی فروغ فرخزاد است. فرخزاد با وارد کردن احساسات و ذهنیت زنانه نظام تازه‌ای را در ادبیات فارسی ایجاد ‌کرد.


قبل از او اگر زنی قصد سرودن شعر داشت، باید از استعاره‌ها و تصاویر و تخیل مردانه استفاده می‌کرد؛
ولی فروغ فرخزاد با عبور از جهان‌ شاعرانۀ مردانه، جهان شاعرانه‌ای را ساخت که در تاریخ ادبیات فارسی بی‌سابقه است.
محتوای شعر فروغ نیز ازمفاهیم نو و پیشتاز پر است. فروغ در شعرش دیگر زن مفعول سنتی نیست.
او گاهی به عنوان عاشقی که حق انتخاب دارد، معرفی می‌شود و گاهی نیز به عنوان زنی تنها صحبت می‌کند،
زنی که نیازمند تکیه‌گاه‌های مردانه نیست و در شعرهایش می‌توان جهان‌بینی او را به عنوان یک انسانی  مدرن دید.

ناگفته نماند که فروغ فرخزاد فقط شاعر عاشقانه‌سرا نیست بلکه به اوضاع اجتماعی خودش نیز آگاه است و این خود نشان‌ می‌دهد که توانسته است در برابر کلیشه‌های موجود بر علیه زنان قد علم کند و از او زنی پستو‌نشینِ منفعل فاصله بگیرد.
شعرهای «ای مرز پر گهر» و «دلم برای باغچه می‌سوزد» و «کسی که مثل هیچ کس نیست» به خوبی آگاهی فروغ را از جامعه نشان می‌دهد.

آثار فروغ فرخزاد

او در طول زندگی ۳۲ سالهٔ خود؛ پنج مجموعهٔ شعر چاپ کرد:
۱.اسیر
۲.دیوار
۳. عصیان
۴. تولدی دیگر
۵. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

در میان این مجموعه‌ها دو مجموعهٔ «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از بهترین مجموعه‌های شعر معاصر است.

فعالیت‌های فروغ فقط محدود به شعر نمی‌شود و حوزهٔ سینما را نیز در بر می‌گیرد و  فیلم «خانه، سیاه است» حاصل فعالیت‌های او در زمینهٔ سینماست.

فروغ فرخزاد با شعر و اندیشه‌اش قدمی بزرگ را در تاریخ معاصر ایران، برای تغییر و پیشرفت برداشت. قدمی که در کم از انقلاب مشروطه و ملی شدن صنعت نفت نداشت.

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسش باید در خلوتمان، چیزهای بدیهی را بگذاریم جلویمان و به کنه آن‌ها بیندیشیم و ببینیم واقعا چیستند و چه تأثیری بر زندگیمان می‌گذارند.

چندوقتی می‌شود که ذهنم درگیر یکی از این بدیهیات زندگی است. دارم به مسئلهٔ «شناخت ما از شاعران و نویسندگان» فکر می‌کنم و مدام به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهم: آیا شناخت ما از شاعران و نویسندگان بر پایهٔ رابطهٔ مستقیم ما با آثارشان شکل می‌گیرد یا ساختارهای اجتماعی و نظام قدرت نحوهٔ شناختمان از شاعران را به ما تحمیل می‌کنند.

به دیگرعبارت آیا من وقتی به یک شاعر یا نویسندهٔ خاص فکر می‌کنم و دربارهٔ او ایده‌ای شکل می‌گیرد، سازندهٔ این ایده منم‌؟ یا عوامل اجتماعی‌سیاسی‌فرهنگی به ذهن من خط می‌دهد که به چه جنبه‌هایی از آن نویسنده بیشتر توجه کنم؟ آیا این منم که شناسایی می‌کنم یا من به عنوان مخاطب فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ هستم؟ آیا مخاطب در حال هدایت شدن است و کسی چیزها را به او می‌شناساند؟ برای اینکه بخواهم حرف‌هایم را با مثال، بهتر توضیح دهم می‌خواهم رویکرد دانشکده‌های ادبیات نسبت به خاقانی را بررسی کنم و سوال‌های مطرح شده را با مثال خافانی شرح دهم .

تصور خاقانی و دانشکده‌های ادبیات

در دانشکده‌های ادبیات آنچه که از خاقانی خوانده می‌شود عموما قصاید اوست و اگر از اکثر دانشجویان ادبیات بپرسید که خاقانی چگونه شاعری است، اغلب او را شاعری «قصیده‌سرا و دشوارفهم» می‌نامند. حتی گزیده‌های خاقانی بیشتر گل‌چینی از قصاید دشوار اویند. سوال اینجاست که آیا خاقانی به غیر از قصیده، در قالب دیگری شعر سروده است؟ بلی او غزلیات بسیار ناب و خوبی دارد که کم از قصاید او ندارند؛ اما چرا دانشکدهٔ ادبیات به عنوان نهاد ادبی جامعه خاقانی را به عنوان قصیده‌سرا مطرح می‌کند و هیچ دم از غزلیاتش نمی‌زند؟

 هرنهاد برای اینکه بتواند زنده بماند، نیازمند ایجاد احساس نیاز برای خودش در برابر دیگر نهادهاست؛ زیرا اگر این نهاد نتواند چرایی خود را توضیح دهد، خواهانی ندارد و از بین می‌رود. نهاد دانشکدهٔ ادبیات نیز از این قضیه مستثنی نیست. این نهاد برای ادامهٔ حیاتش مجبور است ادبیات را فقط در «شرح دشواری‌های شعر و نثر» بداند. زیرا فقط در این صورت است که مردم به آن احساس نیاز می‌کنند. در هویتی که دانشکده‌ی ادبیات از خود می‌سازد به احساس و ذوق‌ ادبی اهمیتی داده نمی‌شود و از دیگر جنبه‌های ادبیات مانند فلسفه‌ی ادبیات، چگونگی خلق آثار ادبی، جایگاه مخاطب، تحلیل‌های عمیق از ادبیات از جمله تحلیل‌های جامعه‌شناختی،‌ روان‌شناختی، زبان‌شناختی و… نیز چشم پوشی می‌شود؛

چرا که هدف اصلی «فهم دشواری‌های ادبیات» است نه پرسش از چیستی آن. تعریف دانشکده از ادبیات باعث می‌شود رویکردش به ادبیات و تعریف شاعران و نویسندگان نیز مشخص شود و آن‌ها را در راستای اهداف خودش هویت‌دهی کند. این هویت دهی در گزارهٔ خام یا بی‌نشان «ادبیات مساوی با شرح دشواری» پس «شاعران و نویسندگان مساوی با دشواری» رخ می‌دهد. در این تعریف به میزانی که شاعر و نویسنده سخت‌نویس‌تر باشد، برای دانشکده هویت‌بخش‌تر و در نتیجه پسندیده‌تر است.

خاقانی و تقابل‌های دوگانه

مفاهیم در نظام‌های شناختی به شکل جفت‌جفت یا متقابل‌های دوتایی کنار هم قرار می‌گیرند.
برای مثال خوب/ بد، سفید/ سیاه، بالا/ پایین تقابل‌های دوگانی هستند.
جامعهٔ ما عنصر سمت راست را عموما خوب و سمت چپ را بد می‌داند و به واژهٔ سمت راست ارزش بیشتری می‌دهد.
پس می‌توان این سوال را مطرح کرد که چرا در تقابل خاقانی قصیده‌سرا/ خاقانی غزل‌سرا
برتری با عنصر سمت راستی (خاقانی قصیده‌سرا)‌ است؟

برای نهاد ادبیات خاقانی می‌تواند به شکل تقابل قصیده‌سرا/ غزل‌سرا، سخت/ آسان، بدون احساس/ احساسمند و مدح‌کننده/ عاشق داشته باشد.
این نهاد بر اساس تفکر مرکزی خود یعنی «ادبیات مساوی با شرح دشواری بیت» در پی این می‌گردد
تا ببیند در کجای این تقابل‌ها سختی و دشواری بیشتری وجود دارد
تا بتواند آن را ارجح و در نتبجه هویت خودش را تثبیت‌تر کند.
خاقانی به عنوان قصیده‌سرا بسیار دشوارگوست و فهم آن نیازمند استاد و متخصص است،
پس دانشکده به جای حرکت به سوی غزلیات احساسی که فهمشان راحت‌تر است به سمت قصاید می‌رود و جنبه‌های مختلف ادبیات مثل احساس را کنار می‌گذارد.
 همچنین در هنگام خواندن ابیات به مفاهیمی از جمله زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی و حتی سبک‌شناسی خاقانی اشاره‌ای نمی‌شود.

تا اینجای کار مشخص شد که نهاد ادبیات بیشتر به دنبال شرح سختی‌هاست
و به همین دلیل غزلیات خاقانی را کنار زد؛
اما مسئله به همین جا ختم نمی‌شود و باید دید که رویکرد دانشکده‌های ادبیات
به قصاید خاقانی چگونه است. آیا نهاد ادبیات برای تعریف هویت خاقانی
فقط به «قصیده‌سرای دشوارگو» بسنده می‌کند یا به دنبال تثبیت هویت دیگری برای خاقانی نیز هست؟

 فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

خاقانی و نهاد قدرت

در هر جامعه‌ای نهاد قدرتمندی وجود دارد که متشکل از خرده‌نهادهایی است که که وظیفه‌شان تبلیغ و عادی‌سازی اندیشه‌های نهاد قدرت است.
در جامعه ی ما دین توسط قدرت سیاسی در جامعه در حال توسعه و گسترش است
و این نهاد سیاسی سعی می‌کند تا از نهادهایی از جمله دانشگاه بتواند اندیشه‌ی خود ر به جامعه بقبولاند.
ادبیات فارسی به این دلیل که ازروزگاران قدیم با مفاهیم اسلامی پیوند داشته است
یکی از بهترین مکان‌ها برای تبلیع و گسترش دین اسلام است.
پس هنگامی که قدرت می‌خواهد توسط دانشکده‌های ادبیات دین اسلام را تبلیغ کند
به جنبه‌های اسلامی و اخلاقی شاعران اهمیت بسیاری می‌دهد.
نهاد ادبیات جز کوچکی از نظامی اسلامی است و باید تفکرات اسلامی نظام را نیز تبلیغ کند.

مقاله‌ی چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟ را نیز بخوانید.

در چنین وضعیتی بدون شک خاقانی غزل‌سرا کنار گذاشته می‌شود و تقابل جدید در خاقانی قصیده سرا به وجود می‌آید. «خاقانی دینی‌سرا / خاقانی مدیحه‌سرا» تقابل جدیدی است که به وجود می‌آید. طبیعیتا در جامعه‌ی اسلامی ما عنصر سمت راست «دینی‌سرا/ مدح‌کنند» مهم‌تر از مدح‌کننده می‌باشد. پس اولا نهاد ادبیات برای اینکه در هویت‌دهی به خود موفق عمل کند به بررسی خاقانی به عنوان شاعری قصیده‌سرای دشوار گو می‌پردازد. سپس نهاد قدرت مایل است که خاقانی به عنوان یک شاعر مسلمان مطرح شود. پس بنابراین با وجود غزل‌های عاشقانه، صرفا تصوری که از خاقانی در ذهن ما ایجاد می‌شود «خاقانی قصیده‌سرای دشوارگوی مسلمان» است که هم هویتی به دانشکده‌ی ادبیات می‌دهد و هم ایدئولوژی نهاد قدرت را تبلیغ می‌کند.

در نتیجه به پرسش مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ اینگونه پاسخ داد که ما به عنوان مخاطبان ادبیات
نقش‌بسیار کمی در شناخت شاعران داریم و نهاد‌های قدرت ذهنیت ما از یک شاعر یا اثر ادبی را می‌سازند.

 گفتنی است که این نوشتار صرفا به شرح مسئلهٔ تقابل خاقانیِ قصیده‌سرا/ غزل‌سرا که کفهٔ سنگین و مثبتش «قصیده‌سرایی خاقانی» پرداخت
و تا حدود بسیار اندکی در پی آن بود که گفتمان رایج در دانشکدهٔ ادبیات را
دربارهٔ یک شاعر بکاود و به چرایی آن پاسخ دهد
و به هیچ‌وجه قصد نقد اندیشه‌های خاقانی در قصایدش را نداشت.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه با ذکر منبع این نوشته را منتشر می‌کنید.

تأثیر فضای مجازی بر ادبیات

تأثیر فضای مجازی بر ادبیات: با ایجاد شبکه‌‌های اجتماعی زندگی انسان در ابعاد مختلف تغییرات بسیاری کرده‌است.
در این عصر همهٔ افراد جامعه می‌توانند یک رسانهٔ مستقل داشته باشند و از طریق آن افکار و اندیشه‌های
خود را به طور بسیار گسترده با دیگران به اشتراک بگذارند.

پیوند ادبیات و فضای مجازی

ادبیات نیز از این قضایا مستثنی نبوده است و تأثیر فضای مجازی بر ادبیات بسیار مشهود است. ادبیات مانند دیگر جنبه‌های زندگی ما  تأثیرات بسیار زیادی فضای مجازی از شبکه‌های اجتماعی گرفته است. خوبی شکبه‌های مجازی برای ادبیات کم نیست. نشر آثار ادبی راحت‌تر شده است؛ مخاطبان ادبیات با شاعران و نویسندگان خوبی که به دلایل مختلف در حاشیۀ ادبیات زندگی می‌کردند و در گم‌نامی به سر می‌بردند، بیشتر آشنا شده‌اند و تولیدکنندگان آثار مهم ادبیات معاصر می‌توانند با مخاطبان خود به راحتی ارتباط برقرار کنند.

همچنین با ایجاد فضای مجازی تولید آثار ادبی در مقایسه با دهه‌های قبل  آثار ادبی چندین برابر شده‌است. برای مثال تازه‌نویسان ادبی که برای خودشان می‌نوشتند و مخاطبی نداشتند؛ امروزه با ایجاد یک صفحه در فضای مجازی می‌توانند
بدون اندک هزینه‌ای مخاطبان بی‌شماری را برای خود بیابند؛ در واقع فضای مجازی به نوعی هویت‌های نویسندگان تازه‌کار را با عنوان «شاعر» و «نویسنده» به رسمیت می‌شناسد و با دادن رسانه به آن‌ها اجازۀ حیات در جهان ادبیات می‌دهد. این مسئله می تواند ده‌برابر فایده‌ای که دارد برای ادبیات مضر باشد. در این شرایط باید بیشتر به مسئله‌ی تأثیر فضای مجازی بر ادبیات بپردازیم.

اینستاگرام و ادبیات

گفتمان رایج در ادبیات جامعۀ ما به‌گونه‌ای است که تولید کنندۀ آثار ادبی از مخاطبان همیشه مهم‌تر تلقی می‌شود.
شهرت‌طلبی انسان و میلش به جاودانگی در کنار اهمیت بیشتر شاعر نسبت به مخاطب در جامعه باعث می‌شود
برای ورود  به دنیای ادبیات، کفۀ شاعر و نویسنده شدن از کفۀ مخاطب شدن در ذهنمان سنگینی کند و
تعداد تازه‌نویسان ادبی هر روز بیشتر شود.

تأثیر فضای مجازی بر ادبیات

تأثیر فضای مجازی بر ادبیات: مبتدیان ادبیات آثار سطحی خود را در فضای مجازی به دیگران نشان می‌دهند و با حجم انبوهی از لایک‌ها روبه‌رو می‌شوند و با توجه به اینکه از قبل در فضای مجازی برچسب شاعر و نویسنده بودن را  برای خود
انتخاب کرده‌اند؛ دچار توهم «خودشاعرپنداری» می‌شوند و بیشتر از قبل شروع به ایجاد آثار ادبی ضعیف می‌کنند؛ پس بحران اولی که شبکه‌های مجازی برای ادبیات ایجاد می‌کنند؛ تازه‌واردهای ادبیات را به عنوان شاعران حرفه‌ای با مخاطبان انبوه معرفی می‌کند. آیا واقعا تلقی کردن مبتدیان ادبی به عنوان شاعر و نویسنده و نامیدن آثار سطحی
آن‌ها به عنوان شعر و خواندنشان می‌تواند برای برای ادبیات مضر باشد و آیا می‌توان آن را مخرب‌ترین تأثیر فضای مجازی بر ادبیات دانست

همچنین آموزش وزن و عروض را نیز ببینید.

نکته‌ی مهمی که باید در نوشتار تأثیر فضای مجازی بر ادبیات بیان شود این است که یکی از شاخص‌های بررسی اعتلای فرهنگی جوامع بررسی ادبیات ملت‌هاست. به میزانی که آن ملت آثار ادبی خوب داشته باشد؛ آن مردم محترم‌تر و بافرهنگ‌تر تلقی می‌شوند. در واقع در جامعه‌ای که سطح ادبیات بالاتر باشد به همان میزان آن جامعه بهتر تلقی می‌شود. خواندن آثار ضعیف  برای جامعۀ ادبی مانند سم می‌ماند؛ زیرا این امر باعث  می‌شود سلیقۀ عمومی مردم کج شود و حس زیبایی‌شناسی و معیارهای ادب‌شناسی مخاطبان مختل گردد. این امر در دراز مدت ادبیات و فرهنگ جامعه را نیز تخریب می‌کند زیرا هرچه آثار سطحی‌تر بخوانیم
خودمان سطحی‌تر می‌شویم. اما چه راهکاری برای برون رفت دومین بحران یعنی آثار بیشمار ضعیف ادبی
که ادبی تلقی می‌شوند  وجود دارد؟

راهکار این مشکل

راهکار برون‌رفت از این بحران و مضرات تاثیر فصای مجازی بر ادبیات همانا قوی‌تر کردن مخاطبان ادبیات است. در واقع باید در ذهنمان انگارۀ غلط
«شاعر و نویسنده‌شدن مساوی با ادبیات» حذف کنیم. ادبیات بدون مخاطب هیچ معنایی ندارد زیرا در غیاب مخاطب
کسی نیست که به دال‌ها و مدلول‌های آثار ادبی معنی دهد و خوبی و بد آن را مشخص کند.در واقع
نقش مخاطب در ادبیات نقش حیاتی است. به عبارتی هرچه مخاطب ضعیف‌تر و راضی‌تر به آثار ادبی سطحی باشد،
شاعران و نویسندگان عزیز کمتر خودزحمت‌اندازی می‌کنند و تلاش کمتری برای بهبود آثار ادبی می‌کنند؛
اما اگر مخاطبان ادبیات ذوق‌پروری کنند و بازوهای شناسایی اثر خوب را قوی کنند؛ هر خالق اثری به خود
جرأت انتشار نوشته‌های سطح پایینش را به  عنوان ادبیات نمی‌دهد. ادبیات امروز ما بیش از آنکه به تولیدکننده
نیازمند باشد به مخاطبان خوب نیاز دارد تا بتواند اوضاع نچندان خوبش را سامان دهد.

سجاد ایران‌پور


کپی کردن با ذکر منبع مشکلی ندارد.
ممنون که رعایت می‌کنید.