تحلیل فرمالیسمی شعر «ای را» سروده‌ی نرگس باقری

تحلیل فرمالیسمی شعر

تحلیل فرمالیسمی شعر: در این نوشتار شعر «ای را» سروده‌ی نرگس باقری را بر اساس اصول فرمالیسم نقد می‌کنم. این شعر در مجموعه «در جریان رگ‌هایم باش» آمده است.

متن شعر

ای را
ای نورانی با حروف حق
ای را
که آغاز رویایی و راه را می گشایی
و آغاز روزی و بوی ناشتایی
من میانه ی دردم ترسم مرگم
ای پایان اضطرار!
نشد که روی قرن ها منتشر شوم
دارم از نبض جهان می افتم
مرا به حنجره ات برگردان!

نقد شعر

درباره‌ی روش‌شناسی تحلیل فرمالیسمی شعر باید به این نکته اشاره کرد فرمالیست‌ها
بیش از هرچیزی به دنبال یافتن آشنایی‌زدایی در یک اثر ادبی هستند.
از نظر آن‌ها زبان علم از زبان ادب جداست. زبان علم جایی است که مولف مجبور است
برای ایجاد ارتباط مناسب همه‌ی از قواعد زبان پیروی کند و هیچ یک قوانین آن را نقض نکند.
شعر اما به گونه‌ای دیگر است.
در شعر شاعر بر آن است تا شکستن قواعد معنایی و دستوری حاکم بر زبان دست به آشنایی بزند
و از آن طریق به شعر برسد.

همچنین مقاله‌ی فرمالیسم در شعر را نیز بخوانید.

در شعر مورد نظر می‌توان این آشنایی زدایی و خروج از قواعد هنجار زبان را به خوبی مشاهده کرد.
ابتدای شعر با ساختار منادا روبه‌رو هستیم. پس از کلمه‌ی «ای» همیشه در ذهن ما باید شخصی باشد.
در حالت هنجارشکسته بعد از «ای» می‌توان شی قرار بگیرد.
اما این شعر پا را فراتر می‌گذارد و بعد از «ای» حروفی دستوری می‌آورد که «را» که همان نشان مفعولی است. چنین ساختی در زبان فارسی وجود ندارد.
پس هنجارشکنی است و آشنایی‌زدایی قابل‌توجهی را در پی دارد و این همان چیزی است
که فرمالیست‌ها به دنبالش هستند.
پس در درجه‌ی اول با آشنایی‌زدایی روبه‌رو هستیم. نکته‌ی بسیار مهم این است که باید دید این آشنایی‌زدایی در این شعر ادامه یافته است و توانسته است به فرمی مشخصی در شعر ختم شود. پاسخ این پرسش بله است. در ادامه‌ی شعر می‌بینیم «را» همراه صفاتی می‌آید که گویی به شکل یک ابژه‌ی بیرونی است.

صفاتی که به توصیف «را» می‌پردازند عبارتند از: «آغاز رویا»، «گشاینده‌ی راه»، «آغاز روز»، «بوی ناشتایی» و «پایان اظرار» است. این صفات همگی در دایره‌ی معنایی خاصی قرار می‌گیرند. همگی این صفات مثبت هستند و به «زندگی» و «رشد» و «پیشرفت» اشاره دارند. خطاب‌دهنده‌ی را نیز همراه مفاهیمی منفی بازنمایی می‌شود. او با صفات «میانه‌ی درد و ترس و مرگ» و «عدم انتشار در زمان» و «افتادن از نبض جهان» خود را به ما نشان می‌دهد.

پس در نتیجه می‌توان دید که در شعر تضادی میان «امید و ناامیدی» یا «مرگ و زندگی» وجود دارد.
در واقع فرد درون شعر از «را» می‌خواهد او را از مرگ برهاند و به زندگی فرابخواند.
حال این «را» که در شعر است چه می‌توان باشد؟ جواب این سوال را باید در آرایه‌ی ادبی مجاز جستجو کرد.
آریه‌ی ادبی مجاز در زبان فارسی زمانی اتفاق میفتد که یک واژه در معنای اصلی خود به کار نرود. این آرایه گونه‌های مختلفی دارد.

یکی از گونه‌ها یا به اصطلاح علایق آن علاقه‌ی جز به کل است. یعنی شاعر جزیی از چیزی را می‌گوید و کل آن را اراده می‌کند.
در این شعر «را» جزیی از نظام زبان است.
شاعر در این شعر به زبان خطاب می‌کند که اگر تو نباشی من نیز نخواهم بود. این اتفاق را می‌توان در واژه‌ی «منتشر شدن» به خوبی دید.
در واقع انتشار با مفاهیم کتاب و روزنامه پیوند می‌خورد که خود نشان‌دهنده‌ی کاربرد زبان در عمل است. پس اگر زبانی نباشد چیزی منتشر نمی‌شود.

از دیگر سو می‌دانیم که در نظریات جدید زبان‌شناختی زبان اساس زندگی انسان است.
اگر زبانی نباشد انسانی نیز وجود نخواهد داشت. چنین موضوعی را می‌توان در فلسفه‌ی اسلامی نیز مشاهده کرد. انسان حیوانی است که می‌تواند زبان را به کار گیرد. بنابراین به او «حیوان ناطق» می‌گویند.

انسان به زبان نیازمند است تا بتواند به درک جهان و هویت خویش برسد.
پس فرد درون شعر با تمنا از «را» که همان زبان است
می‌خواهد تا او را به حنجره‌ی خویش برگرداند تا بتواند سخن بگوید و به هویت خویش پی ببرد و از بلاتکلیفی خلاص گردد.

نتیجه‌گیری

در این نوشتار تلاش شد تا با تحلیل فرمالیسمی شعر بیشتر آشنا شویم.
شعر با استفاده از تمهیدات زبانی و با استفاده‌ی بسیار هوشمند از آرایه‌ی ادبی مجاز توانسته است
مضمون شعر را در شکل آن به وجود بیاورد. اجزای مختلف شعر با یکدیگر در ارتباط بسیار خوبی قرار دارند و تمامی تمهیدات شعر دارای «کارکرد» است که چنین اتفاقی ایده‌آل‌ترین اتفاق در از نظر یک منتقد فرمالیست است.

سجاد ایران‌پور
ممنون از اینکه با ذکر منبع هم‌رسانی می‌کنید.

فرمالیسم در شعر

فرمالیسم در شعر

فرمالیسم یکی از نظریه‌های ادبی است. این نظریه‌ی ادبی در اوایل قرن بیستم شروع به شکل‌گیری کرد. این نظریه‌‌ی ادبی دارای چند اصل کلی است. در این نوشتار قصد دارم تا به معرفی اصول بنیادین فرمالیسم در شعر می‌پردازیم:

فرمالیسم در شعر

اثر ادبی یک ابژه‌ی قائم‌به‌ذات است.

۱. اثر ادبی حکم ابژه‌ی قائم‌به‌ذات دارد. هرچیزی در جهان اطراف ما ابژه‌ای که چه ما از آن استفاده کنیم چه از آن استفاده نمی‌کنیم، باز هویت خود را دارد. برای مثال می‌توان به صندلی اشاره کرد. اگر روی آن بنشینیم چه روی آن ننشینیم، باز هم نامش صندلی است و مکانی برای نشستن. فرمالیست‌ها نیز به اثر ادبی چنین نگاهی می‌کنند. اثر ادبی از نظر آن‌ها وجود خود را مدیون هیچ درک‌کننده‌ای نیست. متن موجودیتی از آن خود دارد. برای درک آن نباید به مرجعی بیرونی اشاره کنیم. فرمالیست‌ها معتقدند اثر ادبی را نباید برای درک فهم تاریخ یا شخصیت و زندگی مؤلف آن برررسی کرد.

شعر بیان احساسات فردی شاعر نیست.

۲. شعر بیان احساسات فردی یا تبلور شخصیت شاعر نیست. تی‌اس‌الیوت مقاله‌ای معروف دارد که این مقاله
نقش بسیار اساسی در شکل‌گیری فرمالیسم داشت. او در مقاله‌ی «سنت و قریحه‌ی اعلام می‌کند که
شاعر در پی ابراز شخصیتش نیست. تاثرات ذهنی و تجربیاتی که برای شخص شاعر اهمیت دارند، ممکن است در شعر او منعکس نشوند و تجربیاتی که شاعر به بیان آن‌ها در شعرش می‌پردازد ممکن است در خود یعنی شخصیتش نقش بسیار ناچیزی داشته باشد. شاعر در شعرهایش به مسائل «عام انسانی» می‌پردازد. حتی اگر شاعر شعری را با تأثر از یکی از اتفاق‌های شخصی‌اش بسراید، آن شعر به نحوی به تجربیات عام انسان مربوط می‌شود. به عبارت دیگر فرمالیست‌ها برای فهم معنای یک متن به زندگی شاعر توجه نمی‌کنند بلکه به بررسی خود متن ادبی فارغ از اتفاق‌های زندگی سراینده‌اش می‌پردازند.

فرمالسیم و مغلطه‌ی احساس

  1. حساب نقد ادبی با بیان تاثیری که متن بر خواننده می‌گذارد، کاملا جداست. فرق بسیار مهمی که بین خواننده‌ و منتقد ادبی وجود دارد این است که خواننده‌ی عادی در هنگام نظر دادن درباره‌ی یک اثر ادبی احساسش را بیان می‌کند. در حالی که منتقد ادبی به بررسی و توصیف ویژگی‌های متن می‌پردازد. فرمالیست‌ها به این مفهوم «مغالطه‌ی احساس» می‌گویند. در این باره همانطور که گفته شد خواننده بیشتر به احساس‌های خود می‌پردازد و می‌گوید: «هنگامی که یک اثر ادبی را خواندم هیجان‌زده یا غمگین یا شاد شدم.» به میزانی که این احساس بیشتر باشد میزان مغالطه نیز بیشتر خواهد بود. امکان دارد یک اثر ادبی از لحاظ ادبیت بسیار ضعیف باشد و ما آن را بخاطر مغالطه‌ی احساس اثر بسیار قدرتمندی بخوانیم. فرمالیست‌ها با شناخت چنین مسئله‌ای اذعان دارند که یک اثر ادبی در صورتی زیباست که بتوان ادبیت قابل قبولی را به ما عرضه کند.

فرمالیسم و مغلطه‌ی نیت مؤلف

همانطور که گفته شد، در نظریه‌ی فرمالیسم باید به خود متن پرداخته شود. از همین روی پیدا کردن منظور شاعر و نیتی که از نوشتن اثر ادبی داشته است، کاملا بیهوده می‌نماید. هنگامی که منتقد می‌خواهد متن را را بررسی کند و معنای آن را مشخص ، صرفا به بررسی ارتباطی که بندهای مختلف شعر باهم دارند، می‌پردازد. چرا که یگانه مکانی که می‌توان فهمید شاعر چه چیزی می‌خواسته بگوید خود متن اوست نه حواشی آن و زندگی نامه‌ی شاعر. از دیگر سو باید گفت که بسیاری از شعرها هنگامی سروده می‌شوند، با ذهنیتی که شاعر قبل از نوشتنشان داشته، متفاوت هستند.

فرمالیسم و وحدت اندام‌وار متن ادبی

۴. کار منتقد ادبی از نگاه فرمالیست‌ها کشف و تبیین وحدت اندام‌وار متن است. اجزا هر متن ادبی از درون متن به یک دیگر مرتبط می‌شوند و کلیتی زیبایی‌شناختی را به وجود می‌آورند. آنان معتقدند که نوشتن یک متن ادبی آفرینش کلیتی منسجم از اجزایی است که در بود امر نامنسجم هستند. متن ادبی ابتدا متشکل از از ایده‌ها، افکار،‌ تصاویر و تعابیری پراکنده و نامرتبط است. مؤلف می‌کوشد تا آن‌ها را به نحوی به یکدیگر مرتبط سازد. از نظر آن‌ها مؤلف شخصی است که محتوای تجربیات انسان را انتظام و ساختار می‌بخشد. این رویکرد نقد ادبی بر این باور است که اثر ادبی مانند موجودی زنده است که همچنان که هر کدام از اندام‌های بدن در ارتباطی انتظام‌یافته با سایر اعضا عمل می‌کند، اجزا یک متن ادبی هم با یکدیگر باید مرتبط باشند.

فهم مطالب بالا نیازمند آوردن نظریه در عمل است. برای فهم بهتر نوشتار تحلیل فرمالیسمی شعر را بخوانید.

سجاد ایران‌پور
ممنون از اینکه با ذکر منبع هم‌رسانی می‌کنید.

نقد فیلم خاطرات قتل “Memories of Murder”

بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» "Memory of Murder"

در این نوشتار قصد دارم به بررسی و نقد فیلم خاطرات قتل Memories of Murder
ساخته‌ی بونگ جون-هو بپردازم. ابتدا توضیحاتی درباره فیلم و روایتش، به گونه‌ای که فیلم را
لوث نکنم، می‌دهم. سپس به تعریف بعضی از مفاهیم علوم شناختی می‌پردازم و اطلاعات
داده شده را روی فیلم پیاده می‌کنم.

داستان فیلم

فیلم خاطرات قتل در ژانر جنایی طبقه‌بندی می‌شود و روایت قاتلی سریالی است
که در یکی از شهرهای کوچک کره‌ی جنوبی زندگی می‌کند. او به طور کاملا حرفه‌ای دست
به قتل می‌زند و شکار او نیز اکثرا دختران جوان هستند. مسئولیت بررسی این قتل‌ها به عهده‌ی کارآگاهی آماتور است.

این کارآگاه نمی‌تواند از پس حل کردن این معما برآید. پس کارآگاهی حرفه‌ای را از سئول،
پایتخت کره‌ی جنوبی، برای حل کردن این معما می‌فرستند. در نتیجه فیلم در دو سطح
جلو می‌رود. سطح اول تلاش پلیس برای پیدا کردن قاتل و سطح دوم کشمکشی
بین کارآگاه مبتدی و کارآگاه حرفه‌ای ازسئول‌آمده.

بررسی و نقد فیلم «خاطرات مرگ» "Memory of Murder"
بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» “Memory of Murder”

علوم شناختی

مقوله‌بندی

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، سرشار از گوناگونی‌ و تنوع است. این گوناگونی عوامل
طبیعی مانند حیوانات، ستاره‌ها، درخت‌ها، رودها و … و عوامل مرتبط با انسان از تیپ و ظاهر
گرفته تا شغل‌ها و مسائل انتزاعی را در بر می‌گیرد.
ذهن انسان برای اینکه بتواند این حجم ‌گسترده از تنوع را تحمل کند، دست به مقوله‌بندی این مفاهیم می‌کند.
همهٔ ما می‌دانیم که حیوان خانگی یا گل تزئینی چیست، هنگامی که پای یکی از این
مفاهیم به میان بیاید، مفهومی مرکزی در ذهن ما ایجاد می‌کند که نمایندهٔ تمام و کمال یک
پدیده‌ است. مفهوم درذهن‌ایجادشده تمامی صفات کلی یک پدیده را در پوشش می‌دهد و تمامی ویژگی‌های خاص را کنار می‌گذارد.

مثالی برای مقوله‌بندی

برای مثال همه‌ی ما می‌دانیم میز چیزی است که بر روی آن می‌توانیم شام بخوریم‌. گزاره‌ی
«میز وسیله‌ای که می‌توان روی آن شام خورد» همان مفهوم کلی پدیده‌ی میز است.
اگر دقت کنید ما در این تعریف به تعداد پایه‌های میز، به جنس آن و حتی به اندازهٔ آن اشاره
نکردیم. چرا که این‌ها همگی ویژگی‌های خاص هستند.
این فرایند یعنی نگه‌داشتن ویژگی‌های کلی و فراموش کردن مفاهیم جزئی را مقوله‌بندی
می‌گویند. با این فذایند جهان گوناگون اطرافمان، شکل ساده‌تر و کلی‌تری را برای شناخته
شدن به خوپ می‌گیرد و کار را برای ما آسان می‌کند.

فرایند کلیشه‌سازی

کلیشه‌‌سازی

مقوله‌بندی هرچند راهمان را برای درک جهان هموار می‌کند؛ اما از سوی دیگر ما را به ورطه‌ی
خطرناک کلیشه‌سازی نیز سوق می‌دهد.
مقوله‌بندی یک مفهوم هنگامی که در اجتماع رخ می‌دهد، پس از مدتی تصورات ما از مفاهیم
را به صورت قطعی در می‌آورد به گونه‌ای که گمان می‌کنیم مو لای درز درکمان نمی‌رود و این
همان کلیشه‌سازی است.
مثلا همهٔ ما تصور خاصی از حیوان خانگی داری و حیوانات خاصی را در آن مقوله‌بندی
می‌کنیم‌. برای مثال سگ و گربه و همستر را جز حیوانات خانگی طبقه‌بندی می‌کنیم، حال
وقتی فردی در اطرافمان از مار به عنوان حیوان خانگی نام می‌برد، تعجب می‌کنیم.

پس تا اینجای کار مشخص شد که ما برای شناخت راحت‌تر اطرافمان دست به مقوله‌سازی
می‌زنیم و این مقوله‌سازی ما را به سمت کلیشه‌ها سوق می‌دهد.

بررسی و نقد فیلم «خاطرات قتل» “Memories of Murder”

کلیشه‌ی کارآگاه و قاتل در فیلم

کلیشه‌ی ظاهر

لحظه‌ای چشم‌های خود را ببندید و تصوراتی که در ذهن شما با شنیدن واژه‌‌ی کارآگاه
می‌آید، مرور کنید. حدس من این است که فردی با بارانی بلند که بر تنش خوب نشسته
با یک کلاه بسیار زیبا اولین چیزی است که در ذهن شما ایجاد می‌شود. این اولین
کلیشه‌ای است که از ظاهر کارآگاه در ذهن ما وجود دارد. در واقع زندگی ما و آنچه که در فیلم‌های جنایی‌کارآگاهی دیده‌ایم به ما نشان داده است که یک کارآگاه بدین شکل است. ما این خصوصیات را تبدیل به خصوصیات کلی یک کار آگاه می‌کنیم و دست به تعریف آن می‌زنیم.

بازیگران فیلم «خاطرات قتل» "Memory of Murder"
بازیگران فیلم «خاطرات قتل» “Memory of Murder”

در فیلم «خاطرات قتل» “Memories of Murder” آنچه از ظاهر کارآگاه وجود دارد
متفاوت‌تر از آنچیزی است که در ذهن داریم. با اینکه فضای فیلم در کره‌ی بارانی اتفاق میفتد،
اما چیزی به عنوان بارانی بر تن کارآگاهان وجود ندارد. حتی آن‌ها از ابزارهای معلمول
کارآگاهان نیز استفاده نمی‌کنند. جالب این جاست که کارآگاه حرفی ازسئول‌آمده نیز ظاهر کارآگاهان خارجی را ندارد.

این کلیشه‌شکنی صرفا محدود به لباس و ظاهر نیست، بلکه مفهوم و شخصیت کارآگاه را نیز نشانه می‌رود.

کلیشه‌ی شخصیت و مفهوم

شخصیت‌پردازی کارآگاه در بررسی و نقد فیلم خاطرات قتل Memories of Murder یکی از تجلی‌گاه‌های کلیشه‌شکنی در ژانر فیلم‌های جنایی است. هنگامی فیلم‌های کارآگاهی مانند شرلوکهلمز را می‌بینیم، کارآگاهان با مهارت خیره‌کننده‌ای به دنبال سرنخ‌های موجود می‌گردند. این در حالی است که کارآگاهان فیلم خاطرات قتل Memories of Murder افرادی عادی هستند که نه قیافه‌شان به کارآگاهان شبیه است نه تجربه‌‌ای در امر کارآگاهی دارند. دوکارآگاه محلی هیچگونه روش درست و حرفه‌ای در زمینه‌ی بازجویی ندارند و مضنون‌ها را تا حد مرگ کتک می‌زنند. آنان بر خلاف همتایان هالیوودی خود روشی پیشرفته‌ای یا هوش وافری برای بررسی صحنه‌های جرم ندارند. در نتیجه باید به غرایز خود پناه ببرند. مانند خواندن چشم‌ها یا متوسل شدن به جادو و طلسم.

این کلیشه‌شکنی حتی با کارآگاه حرفه‌ای فیلم نیز سروکار دارد. این کارآگاه که هیچ‌گاه اشتباه نکرده است؛ اما در انتهای فیلم می‌توان خوردشدن کلیشه‌ی کارآگاه همه‌چیزدان را درباره‌ی او مشاهده کرد.

کلیشه‌ی قاتل

در تمام فیلم منتظر دیدن شکل قاتل هستیم. آنچه که در ذهن ما از قاتلی سریالی که به‌طرز
وحشیانه‌ای دختران جوان را می‌کشد، بسیار وحشتناک است. اما سکانس انتهایی فیلم
کلیشه‌شکنی را کامل می‌کند. دختربچه‌ای تصویر کسی که به یکی از صحنه‌های جرم
بازگشته است و اعتراف به انجام کاری را در این مکان کرده است اینگونه توصیف می‌کند:
«چهره‌ای بسیار ساده و معمولی داشت».

نتیجه‌گیری

در واقع کارگردان فیلم خاطرات قتل Memories of Murder با ظرافت بسیار خاصی سعی
کرده‌است تا آنچه رسانه‌ها و دیگر فیلم‌ها از کارآگاه و تصور قاتل در ذهنمان می‌سازند بزداید
و با این کار، گامی بزرگ در هنر که اصالتش به همین کلیشه‌شکنی‌هاست، بردارد.

همچنین بخوانید: نقد فیلم بمب؛ یک عاشقانه

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این مطلب را با ذکر منبع به اشتراک می‌گذارید.

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟

شعر

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟ چندوقت پیش گرم دیدن بازی‌های جام جهانی بودم، قبل از بازی ایران و مراکش
سوالی در ذهنم ایجاد شد و آن اینکه چرا در ادبیات فارسی شعری برای فوتبال یا هر ورزش دیگری نداریم؟
نوشتار شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟ پاسخی به این پرسش است.

شعر گونه‌ی ادبی عقیم؟

در سال ۲۰۱۸ یکی از بزرگترین رویدادهای جهان معاصر یعنی جام‌جهانی فوتبال شروع شد.
تیم ملی کشورمان نیز در این مسابقات حضور داشت. من و اکثر ایرانیان در تب‌وتاب بازی‌‌ها بودیم
و در انتظار عملکرد تیم ملی ایران در این جام.

شعر و فوتبال

اکنون که خودم را در حین تماشای بازی امروز تیم ملی در برابر مراکش در نظر می‌گیرم متوجه می‌شوم
که بسیاری از احساس‌های بشری در زمان تماشای بازی درونم شکل می‌گیرد. در لحظه‌ای
احساس‌های بسیاری از جمله غم، شادی، استرس، هیجان، غرور، ترس، و‌… را تجربه می‌کنم
و پر از تنش‌ها و تداخلات احساسی می‌شوم. از دیگر سو در فرهنگ ایران زمین چیز دیگری مانند فوتبال وجود دارد که آن نیز تماما جایی برای درک و تجربه و بازآفرینی احساس‌های مختلف بشر است.

همچنین نوشته‌ی انقلابی به نام فروغ فرخزاد را بخوانید.

شعر و احساسات

در فرهنگ فارسی، شعر رسانهٔ بسیار قدرتمندی برای بازنمایی بسیاری از احساس‌ها و موضوع‌هاست
و در طول تاریخ آینهٔ تمام عیار احوالات ما بوده است. در فرهنگ عامه نیز هرکه
شاعر و شعرخوان است احساساتی‌تر ازدیگران است.

در واقع می‌توان دید که دو پدیده یعنی شعر و فوتبال از نگاه احساسی بسیار به هم نزدیکند‌؛ اما
هیچ‌وقت در ادبیات فارسی شعری را دربارهٔ «فوتبال» نخوانده‌ام؛ این در حالی است که با جست‌وجویی کوتاه
دربارهٔ «شعر و فوتبال» در وبسایت‌های انگلیسی زبان، متوجه می‌شویم که ادبیات انگلیسی دربارهٔ فوتبال
شعر دارد و وبسایت‌های بزرگی از جمله poetry foundation و poem hunter مشخصا به
این موضوع پرداخته‌ و دربارهٔ آن صحبت کرده‌اند.

شعر درباره فوتبال

دایره‌ی محدود محتوای ادبیات فارسی

در واقع «فوتبال و شعر» برای من مثالی است تا بتوانم بفهمم با توجه به تغییرات گوناگون ادبی و
جریان‌های مختلف ادبیات فارسی از نگاه محتوایی محدود است. مثلا در شعر فارسی کمتر شعری را
پیدا کرده‌ام که به موضوع بحران نسل‌ها بپردازد. یا شعری را نیافته‌ام که دربارهٔ حملات پانیک و توصیف
حالت‌های آن باشد‌ یا حتی شعری نیافته‌ام که دربارهٔ عصبانیت و خشم انسان در پشت چراغ قرمز باشد‌؛
اما ماشاءالله شعرهایی را دیده‌ام که حتی باد معده را به شقیقه ربط می‌دهند و از آن اشعار عاشقانه می‌سازند.


با نگاهی در شعر کلاسیک و معاصر (با توجه به اینکه سنت‌های ادبی تبدیل به نوآوری شده‌اند و شعر پدیده‌ای زایا و پویا شده است)؛ می‌توان به وضوح دید این رسانهٔ پراحساس، محدودیت‌های خاصی را در بیان
احساس‌های بشری داراست. گویا شعر کلاسیک فقط ظرفی برای بیان تمایلات انسان دربارهٔ عشق و عرفان
و دربار و احساس‌های مربوط به آن بوده است. شعر معاصر فارسی نیز کمی دایرهٔ گسترد‌ه‌تری پیدا می‌کند
و به عشقیات، سیاسیات، اجتماعیات، فقریات و جنگیات و… می‌پردازد. در ضمن خیلی از گونه‌های مختلف
ادبی شعر کلاسیک، در شعر معاصر از بین رفته‌اند. برای مثال می‌توان به شاعر قرن هشتم‌نهمی،
بسحاق اطعمه اشاره کرد که در پی سرودن شعر برای غذاست و احساس‌های خود را دربارهٔ آن بیان می‌کند.

البته ناگفته نماند که دیگر گونه‌های ادبیات مانند داستان و فیلم‌نامه و نمایشنامه در بیان موضوعات مختلف
زندگی انسان معاصر بسیار موفق‌تر عمل کرده‌اند و گونه‌های مختلف ساخته‌اند. مثلا ژانرهای جنایی و پلیسی
در داستان و فیلم‌نامه و نمایشنامه موجودند؛ اما حتی حدیث نفس یک قاتل، یک دزد، یک پلیس را در شعر
معاصر فارسی نتواسته‌ام پیدا کنم. صددرصد می‌توان شعرهایی را با این موضوعات در ادبیات فارسی پیدا
کرد؛ اما آنچه مهم است فراوانی این کارها و همچنین قدرت ادبی آن شعرهاست.

نتیجه‌گیری

برای پایان سخن باید گفت آنچه که معلوم است این است که در ادبیات فارسی، شعر دارای شأن و منزلتی
است و به همین علت همهٔ موضوع‌ها و احساس‌های بشری را نمی‌توان در آن یافت‌، این نظام‌بندی و
منزلتبخشی به خودبه‌خود باعث می‌شود، گونه‌های جدید و نو در آن زاییده نشود و این گونه به بالندگی و
گسترش مطلوب نرسد و در دراز مدت محدودتر شود. پس باعث شگفتی نیست وقتی می‌بینیم با توجه به
ارتباط نزدیک احساسی میان دو پدیده‌ی فوتبال و دیگری شعر، این دو هیچ‌گاه باهم در یک اتفاق ادبی‌ورزشی جمع نگردند.

نقد فیلم بمب یک عاشقانه

نقد فیلم بمب یک عاشقانه

نقد و بررسی فیلم «بمب یک عاشقانه»: در این نوشتار سعی کرده‌ام که با توجه به آموخته‌هایم در «نقد ادبی»، «نشانه‌شناسی» و «مطالعات فرهنگی»
به نقد و بررسی فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» ساخته‌یپیمان معادی بپردازم.

نقد و بررسی فیلم «بمب؛ یک عاشقانه»

در فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» با دو روایت روبه‌رو هستیم.
۱. ایرج و میترا همسر یک‌دیگرند. شغل آن‌ها معلمی است. رابطهٔ آن‌ها شکرآب است؛ زیرا ایرج فکر می‌کند،
میترا عاشق برادر شهید ایرج است.
۲. سعید دانش‌آموزِ ایرج است. او عاشق یک دختر همسن خودش است.

تقبل‌های دوگانه در فیلم بمب؛ یک عاشقانه

انسان هنگامی که می‌خواهد جهان را بشناسد، مفاهیم و پدیده‌های اطراف خودش را در یک رابطهٔ متضاد دوتایی دسته‌بندی می‌کند.
سفید/ سیاه، خوب/ بد، خیر/ شر، روز/ شب و… . ذهن ما در حالت کلی و بدون دخیل کردن سلایقمان،
سمت راست این تقابل را خوب و مثبت، سمت چپش را بد و منفی تلقی می‌کند. همیشه میل ما برای انتخاب و قضاوتمان
دربارهٔ جهان به سمت راست این تقابل متمایل‌تر است؛ اما فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» در بعد عاشقانه تقابل‌های متداول در جامعه را به هم‌ می‌زند و سعی می‌کند به گونهٔ دیگری به آن نگاه کند.

اگر بعد عاشقانهٔ این فیلم را در نظر بگیریم. رابطهٔ سعید و سمانه با رابطهٔ ایرج و میترا با هم در تقابل قرار می‌گیرند.
در واقع عشق سعید و سمیرا عشقی نوجوانانه و خام و یک‌لحظه‌ای است و مبتنی بر احساس است| اما در میان
ایرج و میترا نه عشقی وجود دارد نه صمیمتی. رابطهٔ آن‌ها در آستانهٔ فروپاشی است و مهری بینشان رد و بدل نمی‌شود.

در لحظه‌ای از فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» هنگامی که ایرج از سعید، نامهٔ عاشقانه‌ای به سمانه را می‌گیرد،
نگاهش به رابطه با میترا عوض می‌شود و در راه برگشت به خانه برای او گل می‌خرد.
همانگونه که واضح است، برخلاف تفکر جامعه، عشق دو نوجوان بی‌تجربه به کمک انسانی بالغ و معلم می آید
و به او راه عاشقی و شروع دوبارهٔ رابطه را می‌آموزد.
در اینجا ساختار تقابل‌های تجربه/ بی‌تجربگی به هم می‌ریزد و اصالت به عشق شتاب‌زده و ناگهانی داده می‌شود
و یک انسان بالغ، عشق را از یک نوجوان یاد می‌گیرد.
گفتنی است در تقابل معلم/ دانش‌آموز، دانش‌آموز درسی را به معلم می‌دهد که باز ساختار این تقابل‌ها دگرگون می‌شود.

واژگانی مفهوم مدلول در فیلم «بمب؛ یک عاشقانه»

کلمات برای ما دارای مفاهیم تقریبا یک‌سانی هستند. مثلا همیشه جنگ دارای مفهومی کاملا منفور و در ارتبط با
کشت و کشتار است. گویا این دال دارای مدلولی ذاتی و به او چسبده است که صرفا با چیزهای منفی و سیاه بازنمایی می‌شود؛
اما در جایی ازین فیلم سعید (پسرک عاشق فیلم) مونولوگی دارد با این مضمون که
من جنگ و آژیر قرمز و بمباران را دوست دارم؛ زیرا باعث می‌شود معشوقهٔ خود را در پناه‌گاه ببینم.

همچنین مقاله‌ی بداهت زبان و بداعت ادبیات را نیز بخوانید.

می‌توان مشاهده کرد که فیلم بمب؛ یک عاشقانه در اینجا مانند همان بخش تقابل‌ها، سعی دارد به ما نشان دهد دال جنگ،
دارای مدلولی ذاتی و غایی نیست که همیشه دلهره‌آور است. بلکه در بافت این فیلم دارای معنایی مثبت است.
در دل سایرین آژیر خطر، دلهره ایجاد می‌کرد اما در دل سعید شوق و دوست داشتن معشوق بود
که موج می‌زد.

این‌همانی

بسیاری از قسمت‌های فیلم بمب؛ یک عاشقانه در مدرسه اتفاق می‌افتد. مدرسه و صف کشیدن در آن و سخنرانی مدیر یا ناظم
در صبح‌گاه تمام و کمال نشان‌دهندهٔ فرهنگ تک‌صدای جامعهٔ ماست. مدیر مدرسه (سیامک انصاری) مدام از پشت بلندگو
دربارهٔ صدام و شوروی و آمریکا و… سخنرانی می‌کند و آن‌ها را می‌کوبد.

دانش‌آموزان این مدرسهٔ راهنمایی نیز بعد از سخنان او شعار مرگ بر آمریکا سر می‌دهند. سعید در این مدرسه به جای اینکه بخواهد دانش آموز باشد،
از طرف مدیر مدرسه وادارشده است شعارهای جنگی را بر روی دیوار بنویسد‌ که به خوبی
می‌توان انتظار نظام سیاسی (مدیر) را از مردم (دانش‌آموز) و محدودکردن انتخاب‌های آن‌ها دید.

ارتباط میان تقابل‌های دوگانه

نکته‌ای که باید در نقد فیلم بمب یک عاشقانه به آن اشاره کنم این است که ریختن نظم تقابل دوگانی عشق عاقلانه/ عشق شتاب‌زده و پختگی/ خامی یک نوع اعتراض به همین سیستم تک‌گفتمانی مدرسه (استعاره از جامعه) است. در واقع پیمان معادی به عنوان معلم مدرسه و سعید به عنوان دانش‌آموز مدرسه
بر علیه سیستم تک‌گفتمانی مدرسهٔ خود در زندگی شخصی‌شان و همچنین در مدرسه می‌شورند.
پیمان معادی معلمی رئوف و مهربان است و نمی‌خواهد دانش‌آموزان را تنبیه کند. سعید نیز عاشقی است سربه‌هوا.

نقد فیلم؛ بمب یک عاشقان


از دیگر سو هردوی آن‌ها یکی از تقابل‌های دوگانی را به هم می‌زنند و اصالت را
به قسمت منفی آن می‌دهند و آن را مثبت می‌کنند. همچنین مفهوم جنگ
که مفهومی سیاه و تیره است، تبدیل به یک مکان برای رسیدن عاشق و معشوق می‌شود.
به گونه ای که نه تنها سعید، بلکه ایرج نیز با بردن زنش به پناه‌گاه، این مکان را
از حالت ترسناک به مکانی برای وصال عاشق و معشوق تبدیل می‌کند.

سکانس‌های آخر فیلم بمب؛ یک عاشقانه بسیار قابل تأمل است. شب قبل از سکانس آخر، بارانی است و ساختمانی که
خانهٔ سعید و ایرج و میترا در آن است در بمباران خراب می‌شود، مستخدم مدرسه، درحال جداکردن پلاستیک
از روی دیوارهای شعارنویس‌شده است. دوربین، توپی پاره‌ را نشان می‌دهد که نشان دهندهٔ این است که
افراد این جامعه بیشتر از اینکه مراقب شادی و امنیت مردم باشند، مراقب شعارهای خود هستند.

از دریچهٔ محتوا و پرداخت نشانه‌ها، من فیلم بمب؛ یک عاشقانه را دوست داشتم و به همهٔ دوستانم پیشنهاد می‌کنم آن را حتما ببینید.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه این نوشته را با ذکر منبع کپی می‌کنید.

 

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

انقلابی به نام فروغ فرخزاد: فروغ فرخزاد یکی از زنانی است که به عنوان یک شاعر نقش بسیار اساسی
در تحولات اجتماعی ایران داشته است. در این نوشتار سعی کرده‌ام به تحولاتی که او
در جامعه‌ی ایرانی و همچنین شعر فارسی ایجاد کرده است بپردازم.

فروغ فرخزاد

در جامعه‌ای که همیشه در آن مردان تعیین‌کننده بوده‌اند، زن بودن دشوار است. در این جامعه زن یا
اضافی و حذف شدنی است یا اینکه برای بقای خود باید هویتش را از مردان بگیرد و منتظر مهر تایید آنان باشد.
در واقع این هویت کسب‌شده حاصل تعریف مردان از زنان است و آنان نقشی در تعریف خودشان
به عنوان موجدیتی مستقل ندارند. عجیب آن است که زنان این جامعه، آزادی و استقلال را زشت می‌دانند.
در این چنین فضایی ظهور زنی که برای خودبودن تلاش می‌کند و قصد دارد هویتی مستقل برای خودش تعریف کند،هویتی که زاییدۀ خود جامعۀ زنان است، خواب و خیالی بیش نیست؛ اما در دهۀ چهارم و پنجم ایران معاصر، انقلابی رخ می‌دهد و خواب و خیال‌ها را به واقعیت تبدیل می‌کند.

انقلاب فروغ در ساختارهای اجتماعی

فروغ فرخزاد یک انقلاب است؛ اما نه فقط یک انقلاب ادبی بلکه او توانست گفتمان تازه‌ای را
از «زن» و «زیست زنانه» در جامعه معاصر ایجاد کند. او پیوسته  تلاش می‌کرد که هر طور شده
از سطح عادی مردم یک قدم بالاتر بگذارد و به معنای دقیق کلمه «خودش» باشد.
فروغ در یکی از نامه‌هایی که به همسر سابقش، پرویز شاپور، نوشته است، زندگی ایده‌آلش را اینگونه توصیف می‌کند:
«من همیشه دوستدارِ یک زندگیِ عجیب و پر حادثه بوده‌ام، شاید خنده‌ات بگیرد اگر بگویم من
دلم می‌خواهد پیاده دور دنیا بگردم! من دلم می‌خواهد توی خیابان‌ها مثل بچه‌ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم!
من دلم می‌خواهد کاری کنم که نقضِ قانون باشد… شاید بگویی طبیعتِ متمایل به گناهی دارم؛
ولی اینطور نیست. من از این که کاری عجیب بکنم لذت می‌برم!».

انقلابی به نام فروغ فرخزاد

این نوع نگاه در جامعه‌ای که هنوز منش مردسالانه داشت و زن‌بودن از سمت زنان هم تقبیح می‌شد، بسیار عجیب و غریب جلوه می‌کرد؛ ولی همانطور که گفتیم فروغ فرخزاد یک انقلاب بود و بر علیه تمامی کلیشه‌های جامعه‌اش ایستاد و حضورش را به عنوان یک «زن» که دارای تفکر است، تثبیت کرد و نوآورترین شاعر مستقل زن در ادبیات فارسی شد.

انقلاب فروغ در شعر فارسی

کار فروغ در حیطهٔ شعر بسیار دشوارتر از مردان شاعر بود. فروغ فرخزاد برای طی مسیر شاعری
باید از دو مانع بزرگ عبور می‌کرد، موانعی که شاعران مرد با آن روبه‌رو نبودند:
از یک‌سو فروغ با کلیشه‌ها و تعریف‌های سنتی از زنان مواجه بود؛ زیرا در ادبیات فارسی شاعر زن نداشتیم
و از دیگر سو سنت‌های شعر فارسی کاملا مردانه بودند و جهانی مذکرانه داشتند و به درد
بیان روحیات زنانه نمی‌خوردند؛ پشت سر گذاشتن این دو مانع بزرگ مهم‌ترین اتفاق‌های زندگی هنری‌ادبی فروغ فرخزاد است. فرخزاد با وارد کردن احساسات و ذهنیت زنانه نظام تازه‌ای را در ادبیات فارسی ایجاد ‌کرد.


قبل از او اگر زنی قصد سرودن شعر داشت، باید از استعاره‌ها و تصاویر و تخیل مردانه استفاده می‌کرد؛
ولی فروغ فرخزاد با عبور از جهان‌ شاعرانۀ مردانه، جهان شاعرانه‌ای را ساخت که در تاریخ ادبیات فارسی بی‌سابقه است.
محتوای شعر فروغ نیز ازمفاهیم نو و پیشتاز پر است. فروغ در شعرش دیگر زن مفعول سنتی نیست.
او گاهی به عنوان عاشقی که حق انتخاب دارد، معرفی می‌شود و گاهی نیز به عنوان زنی تنها صحبت می‌کند،
زنی که نیازمند تکیه‌گاه‌های مردانه نیست و در شعرهایش می‌توان جهان‌بینی او را به عنوان یک انسانی  مدرن دید.

ناگفته نماند که فروغ فرخزاد فقط شاعر عاشقانه‌سرا نیست بلکه به اوضاع اجتماعی خودش نیز آگاه است و این خود نشان‌ می‌دهد که توانسته است در برابر کلیشه‌های موجود بر علیه زنان قد علم کند و از او زنی پستو‌نشینِ منفعل فاصله بگیرد.
شعرهای «ای مرز پر گهر» و «دلم برای باغچه می‌سوزد» و «کسی که مثل هیچ کس نیست» به خوبی آگاهی فروغ را از جامعه نشان می‌دهد.

آثار فروغ فرخزاد

او در طول زندگی ۳۲ سالهٔ خود؛ پنج مجموعهٔ شعر چاپ کرد:
۱.اسیر
۲.دیوار
۳. عصیان
۴. تولدی دیگر
۵. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

در میان این مجموعه‌ها دو مجموعهٔ «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از بهترین مجموعه‌های شعر معاصر است.

فعالیت‌های فروغ فقط محدود به شعر نمی‌شود و حوزهٔ سینما را نیز در بر می‌گیرد و  فیلم «خانه، سیاه است» حاصل فعالیت‌های او در زمینهٔ سینماست.

فروغ فرخزاد با شعر و اندیشه‌اش قدمی بزرگ را در تاریخ معاصر ایران، برای تغییر و پیشرفت برداشت. قدمی که در کم از انقلاب مشروطه و ملی شدن صنعت نفت نداشت.

آموزش وزن و عروض – درس‌گفتار اول

آموزش وزن و عروض - درس‌گفتار اول

آموزش وزن و عروض : همه‌ی ما برای نوشتن شعردر قالب‌‌های قصیده،‌ غزل، مثنوی، رباعی، دو بیتی و… نیازمند دانستن وزن و عروض هستیم. از دیگر سو دوستانی که در رشته‌ی ادبیات تحصیل می‌کنند، یکی از درس‌‌های مهمشان عروض و قافیه است. در سایت‌های اینترنتی یا کتاب‌ها آموزشی ساده و راحت برای یادگیری مسئله‌ی وزن شعر نیافتم و بر آن شدم تا به شکل کاملا ساده وزن و عروض را شما درس بدهم.

آموزش وزن و عروض

برای اینکه بخواهیم وزن و عروض را فرا بگیریم، حتما باید با صامت‌ها و مصوت‌های زبان فارسی آشنا شویم که بررسی آن‌ها در ادامه خواهد آمد.

تعریف مصوت و صامت


برای یادگرفتن وزن یک شعر اولین قدم یادگیری صامت‌ها و مصوت‌های زبان فارسی است. با یادگیری این دو مفهوم بقیهٔ درس‌گفتارها برای شما مخاطبان بسیار آسان می‌شود. پس خوب دقت کنید و این دو را فرا بگیرید.
حروف زبان فارسی ۳۲ عدد است و از «الف» شروع می‌شود و به «ی» ختم می‌شود. این حروف به دوستهٔ «مصوت» و «صامت» تقسیم می‌شوند‌.

هرآنچه که زیر مجموعهٔ حرف «الف» قرار می‌گیرد، «مصوت» می‌گویند. مصوت‌ها شامل اَ اِ اُ؛ آ ای او می‌شوند‌ و همانطور که مشخص است به دو دستهٔ مصوت‌های کوتاه و مصوت‌های بلند تقسیم می‌شوند:
مصوت‌های کوتاه: اَ اِ اُ
مصوت‌های بلند: آ ای او
هرچه که غیر «الف» باشد یعنی از «همزه، ب، پ، ت، ث الی ی» را صامت می‌گویند.

نکتهٔ بسیار مهم که اکثر عروض‌آموزان با آن مواجه می‌شوند این است که در کلمهٔ «یَزد» «ی» صامت است یا مصوت. جواب سوال بسیار واضح است، «ی» در یزد صامت است. همچنین «و» در «واضح» نیز صامت است.

نکات بسیار مهم در وزن عروض قافیه

نکتهٔ مهم ۱: هیچ‌حرفی در زبان فارسی با مصوت شروع نمی‌شود و همهٔ کلمات با صامت شروع می‌شوند. کلماتی که با مصوت شروع می‌شوند مثل «آسمان»، «ایران»، «اَبر» «اِمروز» و…، قبل از آمدن مصوت، یک همزه «ء» وجود دارد که به شکل «ا» نوشته می‌شود.
پس کلمهٔ آسمان بدین شکل است:
ء+ آ + س + -ِ + م + آ+ ن

نکتهٔ مهم ۲: در عروض کلمه‌ها را همانطوری که می‌خوانیم باید تقطیع کنیم.؛ زیرا در وزن فارسی اصل بر شکل «گفتاری» کلمه است نه نوشتاری.
برای مثال کلمهٔ «خانه» را باید اینگونه بنویسیم.
خ + ا + ن + –ِ
زیرا ما «ه» را در آخر کلمهٔ «خانه» «–ِ» می‌خوانیم.

یا مثلا کلمهٔ «خواهر» را باید «خاهر» تقطیع کنیم.
خ + آ + ه + –َ + ر

آموزش وزن و عروض – درس‌گفتار اول تمام شد. برای اینکه صحبت‌های بالا را بهتر بیاموزید، صامت و مصوت کلمات زیر را به صورت نمونه نشان می‌دهم.

مثال‌ آموزش صامت و مصوت

احتمال دارد صحبت‌های بالا شما را کمی گیج کرده باشد. برای اینکه بتوانم حرف‌های بالا بهتر و دقیق‌تر به شما منتقل کنم صامت و مصوت چند کلمه را برای شما مشحص کرده‌ام.

باران: ب (صامت) + آ (مصوت بلند) + ر (صامت) + آ (مصوت بلند) + ن (صامت)

ستاره: س (صامت) + -ِ (مصوت کوتاه) + ت (صامت) + آ (مصوت بلند) + ر (صامت) + -ِ (مصوت کوتاه)

ایلام: ء (صامت) + ای (مصوت بلند) + ل (صامت) + آ (مصوت بلند) + م (صامت)

اصفهان: ء (صامت) + -ِ (مصوت کوتاه) + ص (صامت) + ف (صامت) + -َ (مصوت کوتاه) + ه (صامت) + آ (مصوت بلند) + ن ( صامت)

تمرین‌ آموزش صامت و مصوت

لطفا برای آموزش صامت و مصوت ، صامت‌ها و مصوت‌های کلمات زیر را مشخص کنید و جوابشان را کامنت کنید:
اینجا
دنیا
لامپ
بوسه
کتاب
دیوانه
اهواز

آموزش وزن و عروض و قافیه – درس‌گفتار دوم

آموزش وزن و عروض و قافیه – درس‌گفتار سوم

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ برای رسیدن به پاسخ این پرسش باید در خلوتمان، چیزهای بدیهی را بگذاریم جلویمان و به کنه آن‌ها بیندیشیم و ببینیم واقعا چیستند و چه تأثیری بر زندگیمان می‌گذارند.

چندوقتی می‌شود که ذهنم درگیر یکی از این بدیهیات زندگی است. دارم به مسئلهٔ «شناخت ما از شاعران و نویسندگان» فکر می‌کنم و مدام به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهم: آیا شناخت ما از شاعران و نویسندگان بر پایهٔ رابطهٔ مستقیم ما با آثارشان شکل می‌گیرد یا ساختارهای اجتماعی و نظام قدرت نحوهٔ شناختمان از شاعران را به ما تحمیل می‌کنند.

به دیگرعبارت آیا من وقتی به یک شاعر یا نویسندهٔ خاص فکر می‌کنم و دربارهٔ او ایده‌ای شکل می‌گیرد، سازندهٔ این ایده منم‌؟ یا عوامل اجتماعی‌سیاسی‌فرهنگی به ذهن من خط می‌دهد که به چه جنبه‌هایی از آن نویسنده بیشتر توجه کنم؟ آیا این منم که شناسایی می‌کنم یا من به عنوان مخاطب فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ هستم؟ آیا مخاطب در حال هدایت شدن است و کسی چیزها را به او می‌شناساند؟ برای اینکه بخواهم حرف‌هایم را با مثال، بهتر توضیح دهم می‌خواهم رویکرد دانشکده‌های ادبیات نسبت به خاقانی را بررسی کنم و سوال‌های مطرح شده را با مثال خافانی شرح دهم .

تصور خاقانی و دانشکده‌های ادبیات

در دانشکده‌های ادبیات آنچه که از خاقانی خوانده می‌شود عموما قصاید اوست و اگر از اکثر دانشجویان ادبیات بپرسید که خاقانی چگونه شاعری است، اغلب او را شاعری «قصیده‌سرا و دشوارفهم» می‌نامند. حتی گزیده‌های خاقانی بیشتر گل‌چینی از قصاید دشوار اویند. سوال اینجاست که آیا خاقانی به غیر از قصیده، در قالب دیگری شعر سروده است؟ بلی او غزلیات بسیار ناب و خوبی دارد که کم از قصاید او ندارند؛ اما چرا دانشکدهٔ ادبیات به عنوان نهاد ادبی جامعه خاقانی را به عنوان قصیده‌سرا مطرح می‌کند و هیچ دم از غزلیاتش نمی‌زند؟

 هرنهاد برای اینکه بتواند زنده بماند، نیازمند ایجاد احساس نیاز برای خودش در برابر دیگر نهادهاست؛ زیرا اگر این نهاد نتواند چرایی خود را توضیح دهد، خواهانی ندارد و از بین می‌رود. نهاد دانشکدهٔ ادبیات نیز از این قضیه مستثنی نیست. این نهاد برای ادامهٔ حیاتش مجبور است ادبیات را فقط در «شرح دشواری‌های شعر و نثر» بداند. زیرا فقط در این صورت است که مردم به آن احساس نیاز می‌کنند. در هویتی که دانشکده‌ی ادبیات از خود می‌سازد به احساس و ذوق‌ ادبی اهمیتی داده نمی‌شود و از دیگر جنبه‌های ادبیات مانند فلسفه‌ی ادبیات، چگونگی خلق آثار ادبی، جایگاه مخاطب، تحلیل‌های عمیق از ادبیات از جمله تحلیل‌های جامعه‌شناختی،‌ روان‌شناختی، زبان‌شناختی و… نیز چشم پوشی می‌شود؛

چرا که هدف اصلی «فهم دشواری‌های ادبیات» است نه پرسش از چیستی آن. تعریف دانشکده از ادبیات باعث می‌شود رویکردش به ادبیات و تعریف شاعران و نویسندگان نیز مشخص شود و آن‌ها را در راستای اهداف خودش هویت‌دهی کند. این هویت دهی در گزارهٔ خام یا بی‌نشان «ادبیات مساوی با شرح دشواری» پس «شاعران و نویسندگان مساوی با دشواری» رخ می‌دهد. در این تعریف به میزانی که شاعر و نویسنده سخت‌نویس‌تر باشد، برای دانشکده هویت‌بخش‌تر و در نتیجه پسندیده‌تر است.

خاقانی و تقابل‌های دوگانه

مفاهیم در نظام‌های شناختی به شکل جفت‌جفت یا متقابل‌های دوتایی کنار هم قرار می‌گیرند.
برای مثال خوب/ بد، سفید/ سیاه، بالا/ پایین تقابل‌های دوگانی هستند.
جامعهٔ ما عنصر سمت راست را عموما خوب و سمت چپ را بد می‌داند و به واژهٔ سمت راست ارزش بیشتری می‌دهد.
پس می‌توان این سوال را مطرح کرد که چرا در تقابل خاقانی قصیده‌سرا/ خاقانی غزل‌سرا
برتری با عنصر سمت راستی (خاقانی قصیده‌سرا)‌ است؟

برای نهاد ادبیات خاقانی می‌تواند به شکل تقابل قصیده‌سرا/ غزل‌سرا، سخت/ آسان، بدون احساس/ احساسمند و مدح‌کننده/ عاشق داشته باشد.
این نهاد بر اساس تفکر مرکزی خود یعنی «ادبیات مساوی با شرح دشواری بیت» در پی این می‌گردد
تا ببیند در کجای این تقابل‌ها سختی و دشواری بیشتری وجود دارد
تا بتواند آن را ارجح و در نتبجه هویت خودش را تثبیت‌تر کند.
خاقانی به عنوان قصیده‌سرا بسیار دشوارگوست و فهم آن نیازمند استاد و متخصص است،
پس دانشکده به جای حرکت به سوی غزلیات احساسی که فهمشان راحت‌تر است به سمت قصاید می‌رود و جنبه‌های مختلف ادبیات مثل احساس را کنار می‌گذارد.
 همچنین در هنگام خواندن ابیات به مفاهیمی از جمله زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی و حتی سبک‌شناسی خاقانی اشاره‌ای نمی‌شود.

تا اینجای کار مشخص شد که نهاد ادبیات بیشتر به دنبال شرح سختی‌هاست
و به همین دلیل غزلیات خاقانی را کنار زد؛
اما مسئله به همین جا ختم نمی‌شود و باید دید که رویکرد دانشکده‌های ادبیات
به قصاید خاقانی چگونه است. آیا نهاد ادبیات برای تعریف هویت خاقانی
فقط به «قصیده‌سرای دشوارگو» بسنده می‌کند یا به دنبال تثبیت هویت دیگری برای خاقانی نیز هست؟

 فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟

خاقانی و نهاد قدرت

در هر جامعه‌ای نهاد قدرتمندی وجود دارد که متشکل از خرده‌نهادهایی است که که وظیفه‌شان تبلیغ و عادی‌سازی اندیشه‌های نهاد قدرت است.
در جامعه ی ما دین توسط قدرت سیاسی در جامعه در حال توسعه و گسترش است
و این نهاد سیاسی سعی می‌کند تا از نهادهایی از جمله دانشگاه بتواند اندیشه‌ی خود ر به جامعه بقبولاند.
ادبیات فارسی به این دلیل که ازروزگاران قدیم با مفاهیم اسلامی پیوند داشته است
یکی از بهترین مکان‌ها برای تبلیع و گسترش دین اسلام است.
پس هنگامی که قدرت می‌خواهد توسط دانشکده‌های ادبیات دین اسلام را تبلیغ کند
به جنبه‌های اسلامی و اخلاقی شاعران اهمیت بسیاری می‌دهد.
نهاد ادبیات جز کوچکی از نظامی اسلامی است و باید تفکرات اسلامی نظام را نیز تبلیغ کند.

مقاله‌ی چرا شعر خاقانی دشوار فهم است؟ را نیز بخوانید.

در چنین وضعیتی بدون شک خاقانی غزل‌سرا کنار گذاشته می‌شود و تقابل جدید در خاقانی قصیده سرا به وجود می‌آید. «خاقانی دینی‌سرا / خاقانی مدیحه‌سرا» تقابل جدیدی است که به وجود می‌آید. طبیعیتا در جامعه‌ی اسلامی ما عنصر سمت راست «دینی‌سرا/ مدح‌کنند» مهم‌تر از مدح‌کننده می‌باشد. پس اولا نهاد ادبیات برای اینکه در هویت‌دهی به خود موفق عمل کند به بررسی خاقانی به عنوان شاعری قصیده‌سرای دشوار گو می‌پردازد. سپس نهاد قدرت مایل است که خاقانی به عنوان یک شاعر مسلمان مطرح شود. پس بنابراین با وجود غزل‌های عاشقانه، صرفا تصوری که از خاقانی در ذهن ما ایجاد می‌شود «خاقانی قصیده‌سرای دشوارگوی مسلمان» است که هم هویتی به دانشکده‌ی ادبیات می‌دهد و هم ایدئولوژی نهاد قدرت را تبلیغ می‌کند.

در نتیجه به پرسش مخاطب: فاعل مختار یا عروسک خیمه شب‌باز؟ اینگونه پاسخ داد که ما به عنوان مخاطبان ادبیات
نقش‌بسیار کمی در شناخت شاعران داریم و نهاد‌های قدرت ذهنیت ما از یک شاعر یا اثر ادبی را می‌سازند.

 گفتنی است که این نوشتار صرفا به شرح مسئلهٔ تقابل خاقانیِ قصیده‌سرا/ غزل‌سرا که کفهٔ سنگین و مثبتش «قصیده‌سرایی خاقانی» پرداخت
و تا حدود بسیار اندکی در پی آن بود که گفتمان رایج در دانشکدهٔ ادبیات را
دربارهٔ یک شاعر بکاود و به چرایی آن پاسخ دهد
و به هیچ‌وجه قصد نقد اندیشه‌های خاقانی در قصایدش را نداشت.

سجاد ایران‌پور
ممنون ازینکه با ذکر منبع این نوشته را منتشر می‌کنید.

ادبیات: بداهت زبان و بداعت ادبیات

بداهت زبان و بداعت ادبیات

ادبیات: بداهت زبان و بداعت ادبیات قصد دارم به بررسی «زبان به عنوان مقوله‌ای بدیهی» و «ادبیات به عنوان مقوله‌ای تازه و ناآشنا» بپردازم و سپس پیش‌فرض حاکم بر جامعه نسبت به «فهم ادبیات» و «تعریف ادبیات» و «تعریف شعر» را نقد ‌کنم و در نهایت نشان دهم که برای «فهم ادبیات» متفاوت از فهم زبان است.

زبانفارسیوبداهت

من و به احتمال قریب به یقین هیچ‌کدام از فارسی‌زبانانی که شما باشید تلاش‌هایی را که برای صحبت‌کردن «زبان فارسی» انجام داده‌ایم به یاد نمی‌آوریم. گویا دانستنش برایمان همچون داشتن دست و پا بدیهی است و برای درکش نیازمند دانش خاصی نبوده‌ایم. تنها داشتن ابزار سالم تولید زبان و دریافت و پردازشش کافی برای فهم آن بوده است.

وظیفهٔزبان

 ما برای رفع مهم‌ترین نیازمان بشر «ارتباط با دیگران» نیازمند زبانیم. 
بدون آنکه خودمان را برای ساختن نظام‌های واجی، واژگانی، دستوری و … به زحمت بیندازیم
به صورت کاملا بداهه از آن استفاده می‌کنیم و در حلقه‌ای ارتباطی قرار می‌گیریم‌؛
پس در درجهٔ اول زبان ابزار ایجاد ارتباط است و به همین دلیل هم باید ساده و زودفهم‌ باشد.
برای مثال اصغر هنگامی که تشنه است جملهٔ: «تشنه هستم» را می‌گوید و ما نیز منظور او را می‌فهمیم و به او آب می‌دهیم.‌ در واقع اصغر برای بیان تشنگی‌اش و ما برای درک کردن او از دانشی خاص استفاده نکرده‌ایم و فقط از امری بدیهی به نام زبان بهره جسته‌ایم و احتمالا زحمت آوردن آب را کشیده‌ایم؛ اما وقتی در ادبیات از زبان گویندهٔ شعر یا شخصیت‌های داستان و نمایشنامه به عبارت «تشنه هستم» بر می‌خوریم، باز دست به واکنشی که در برابر تشنگی اصغر داشتیم، می‌زنیم؟

ادبیات؛ جهانی بدیع

پاسخ به پرسش بالا بدون شک نه است؛
زیرا می‌دانیم در جهان ادبیات و در تعریف شعر عبارت‌ها را نباید به جهان روزمرهٔ خود ببریم و آنجا معنایشان کنیم.
در هنگام خواندن ادبیات، به وسیلهٔ متنی که در حال خواندنش هستیم، دنیای تازه‌ای می‌آفرینیم و سپس عبارت‌ها را براساس آن متن و جهان تفسیر می‌کنیم. در واقع دنیای «ادبیات فارسی» با دنیای «زبان فارسی» کاملا با هم متفاوت است. به دیگرعبارت در ادبیات، زبان وظیفهٔ خود برای برقراری ارتباط از دست می‌دهد و مخاطبان پا در قلمرویی می‌گذارند که کمتر شباهتی به جهان واقعی ‌و کارکرد زبان دارد.
در تعریف شعر کلمات دلالت‌های بسیار متفاوتی به خود می‌گیرند؛
نظام دستوری در ساخت کلمات و جملات کاملا متفاوت می‌شود و گاه به جملات بسیار غریبی بر می‌خوریم که هیچ از آن‌ها نمی‌فهمیم.

بررسی بداعت ادبیات

«صغری! ببین این گل چقدر قشنگه!»

«بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد»

در هر دو مثال واژهٔ «گل» به کار رفته است؛ اما با یک تفاوت بزرگ. مثال اول، متعلق به نظام زبان و زندگی روزمره است؛ زیرا می‌فهمیم منظور اصغر از «گل»، همان گل طبیعی است؛ اما در مثال دوم منظور حافظ از گل و تمامی گل‌های بعدی‌ آن بیت، سیمای معشوقه‌‌اش هست. اگر دقتمان را بیشتر کنیم، می‌فهمیم در مثال دوم کلام دارای وزن و آهنگ خاصی است از سوی دیگر اگر کل شعر را ببینیم به کلماتی بر می‌خوریم که آخر هر مصرع تکرار می‌شوند و متن زبان فارسی به ادبیات فارسی پیوند می‌دهند این در حالی است که مثال اول و در حالت کلی «زبان» عاری از همهٔ این‌هاست. 

همچنین مقاله‌ی نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات را بخوانید.

پس تا به‌اینجا می‌توانیم نتیجه بگیرم در تعریف شعر ، بداهت و سادگی زبان روزمره را ندارد و امری تازه و ناشناخته و پیچیده است.
پس برای درک بهتر ادبیات باید آن را بشناسیم و از سازوکارش سر در بیاوریم و ببینیم که واقعا چیست؟
حتما در ذهن شما سوال ایجاد شده است که چگونه وزن را تشخیص دادیم؟
از کجا فهمیدیم بیت حافظ صحبت از سیمای معشوق می‌کند؟

ادبیات و نهادهای گسترش‌دهندهٔ آن

نهادهای رسمی آموزش ادبیات فارسی (مدرسه و دانشگاه) مراکزی هستند که موظفند به پرسش‌های بند قبل پاسخ دهند؛ اما هیچ‌گاه دانش‌آموزان و دانشجویانشان را با این سؤال که ادبیات چیست و چه می‌کند و چه انواعی دارد، مشغول نمی‌کنند. برای مثال در دانشکدهٔ ادبیات بدون اینکه بخواهیم از چیستی و چگونگی ادبیات صحبت کنیم؛ در ترم اول سریع به سراغ متون فاخر ادبی مانند «شاهنامه» می‌رویم.

پیش فرض دانشکده بر این است که استاد باید معنای لغوی متن را به دانشجو بگوید تا او بتواند داستان‌های شاهنامه را بفهمد؛
اما آیا دانشجو بدون آنکه آگاهی درستی از ژانر حماسه‌ و زمانه‌ای که فردوسی آن را سروده
و هچنین جهان اسطوره‌ها داشته باشد، می‌تواند به درک درستی از شاهنامه برسد؟
آیا چنین دانشجویی صرف دانستن داستان‌های شاهنامه و معانی کلمات دشوار می‌تواند علت‌های مختلف عظمت شاهنامه را بازگو کند؟
 این نگاه فقه‌الغوی زاییدهٔ تفکر « زبان‌فارسی‌دان=ادبیات فارسی‌دان» است و
محصولی جز زخوت و ایستایی برای دانشکده‌های ادبیات ندارد و همچنین ذهن‌های دانشجویان را از تحلیل‌های غنی ادبی تهی می‌کند.

از دیگر سو تمامی دانش‌های نوین ادبی که به مخاطبان ادبیات کمک می‌کند؛
به درک تازه‌تر و روشن‌تری از متون ادبی برسند، توسط اساتید تقبیح می‌شوند.
پس نباید از چنین نهادی با روش‌های قدیمی و کهنه انتظار داشت که فرقی بین «زبان» و «ادبیات» بنهد
و در پی شناخت بهتر ادبیات قدم بردارد؛ اما چاره چیست؟
این دانش‌های نوین ادبی را که خوانش ما از متون را عینی‌تر و غنی‌تر می‌کنند؛ کجایند؟

فهم بهتر ادبیات را کجا بیابیم؟

امیدوارم تا این‌جای نوشتار

بداهت زبان و بداعت ادبیات کار توانسته باشم، ادبیات را مقوله‌ای جدید که نیازمند شناخته نشان هست، معرفی کرده باشم و گامی موثر را در تعریف شعر برداشته باشم.
برای درک بهتر و عمیق‌تر ادبیات کتاب‌های بسیار زیادی با عنوان
«روش‌های تحلیل متون ادبی» یا «نقد و نظریهٔ ادبی» نوشته شده است
که با رویکردهای مختلفی ابتدا به تعریف ادبیات می‌پردازند و از دیگر سو به ما آموزش می‌دهند چگونه می‌توانیم دربارهٔ ادبیات فکر کنیم.
نقد و نظریهٔ ادبی به مجموعه از دیدگاه‌هایی اشاره دارد که در اوایل قرن بیستم بر چگونگی تفکر و تدریس و تولید ادبیات در دانشگاه‌های غربی تاثیر فراوان داشته است.
این دانش مشتمل بر رویکردهای مختلف به متون است.
این دانش محصولی میان رشته‌ای است و از زبان‌شناسی، روان‌شناسی، انسان‌شناسی، فلسفه، تاریخ، اقتصاد، مطالعات جنسیت، مطالعات قومی، علوم سیاسی تشکیل می‌شود و متون را علاوه‌بر دانستن معنای لغات‌ها از دریچهٔ مختلفی که چندنمونه از آن‌ها را در بالا می‌بینید بررسی می‌کنند.

نقد ادبی

در دانش نقد و نظریهٔ ادبی یاد می‌گیریم چگونه آثار ادبی را بفهمیم و کیفیت آن‌ها بررسی کنیم. اگر از ما بپرسند «چرا حافظ شاعر بزرگی است؟» همهٔ ما به گونه‌ای به این پرسش پاسخ می‌دهیم اما تلاش نقد و نظریهٔ ادبی تماما این است که تصورات مقدماتی ما از مفهوم «ادبیات» را سروسامان دهد. این دانش به کمک می‌کند تا بتوانیم نظرات خود را دربارهٔ آن بیان کنیم و به درک خودمان از ادبیات و آثار ادبی برسیم. تشبیهی که از نقد و نظریهٔ ادبیات در ذهن من است دقیقا عینکی است که چشم‌های بسیار ضعیف را برای دیدن آماده می‌کند.

پس هرچه بیشتر با آن آشناتر بشویم؛ بهتر و بیشتر ادبیات را می‌فهمیم؛
در این دانش ابتدا باید بتوانیم «معنای ظاهری متن (درک لغت‌نامه‌ای)» را متوجه شویم؛
اما مانند رویکرد نظام آموزشی همین‌جا متوقف نمی‌شویم
بلکه ادامه می‌دهیم و از خود خواهیم پرسید که
«این متن چیست، چگونه معنا می‌دهد، چه چیزی می‌آفریند و چه تاثیری بر ما می‌گذارد».

سجاد ایران‌پور

لطفا نظر خود را درباره مقاله‌ی ادبیات: بداهت زبان و بداعت ادبیات را بنویسید.

کپی با ذکر منبع بلا مانع است.
ممنون ازینکه رعایت می‌کنید.

نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات

افلاطون و ارسطو درباره‌ی ادبیات چه گفته‌اند؟

نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات
یونایان در پایه‌گذاری علم ادبیات بسیار پیش‌رو بوده‌اند.
آ‌ن‌ها توانسته‌اند با نظریات خود دیدگاه ما نسبت به ادبیات را بسیار گسترش دهند. نظریاتی که اندیشمندان یونانی از جمله نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات داشتند؛ پایه‌گذار سنت‌های اساسی در بررسی‌های متون ادبی شد‌. اندیشمندان بزرگ جهان وقتی در برابر ادبیات قرار گرفتند،
عموما پیروی سنت‌هایی هستند که افلاطون و ارسطو در ادبیات ایجاد کردند.

افلاطون و خرد و احساس:

افلاطون سنتی فلسفی ایجاد کرد که در آن خرد و عقل جایگاه بسیار والایی برای شناخت حقیقت داشت.
از نظر او حقیقت صرفا با تفکر عقلانی درک‌شدنی است. هیچ‌گاه ذوق و عواطف انسانی توانایی درک حقیقت را ندارند.
او گمان میکرد شعر و نمایشنامه چون عواطف انسانی را درگیر می‌کنند
و بر ذوق عاطفی مخاطبانشان تأثیر می‌گذارند، نمی‌توانند مانند استدلال‌های منطقی «حقیقت‌مند» باشند.
در نتیجه ما را به شناخت حقیقت رهنمون نمی‌کنند.
او نگران بود که شاعران و هنرمندان در آثار خود با برانگیختن احساسات
افراد، بدون اینکه هیچ‌گونه بررسی عقلی ارائه دهند، جامعه را به نابودی بکشانند .
به همین دلیل او شاعران را از جامعهٔ آرمانی‌اش بیرون می‌کند.

نظر افلاطون درباه‌ی ادبیات

افلاطون و عالم مُثُل:

او قاطعانه عقیده داشت واقعیت و جهان پیرامون ما از عالمی بالاتر به نام «عالم مُثُل» نشئت می‌گیرد.
در نگاه او چنین عالمی جاودانه و دگرگون‌ناپذیر است و
همین تغییرناپذیری باعث می‌شود که این عالم منشأ همه چیز باشد.
اشیای اطراف ما صرفا تقلیدی از صورت اصلی خود درعالم مثلند و به همین دلیل دارای کمال اصلی‌شان نیستند.
از نظر افلاطون راه درک و داشتن معرفت نسبت به این چنین عالمی (حقیقت) استدلال و مباحثهٔ منطقی است.

افلاطون و ادبیات

از دید افلاطون هنر محکاتی یا تقلیدی است.
هنر هم در حالت زبانی (شعر و نمایشنامه) و هم در رنگ (نقاشی) تصاویری از دنیای مادی (طبیعت) خلق می‌کند؛
اما چون خود طبیعت تقلیدی از چیزی است که در دنیای مُثُل به شکلی کمال‌یافته وجود داشته،
پس هر هنری صرفا تقلیدی است از تقلیدی دیگر.
پس از آنجا که ادبیات و هنر فقط احساسات را درگیر می‌کنند و صرفا تقلیدی از تقلیدی دیگر هستند،
جریان خرد و عقل را در جوامع مختل و شهروندان را از دست‌یابی به حقیقت دور کند.

ارسطو

بر خلاف افلاطون ادبیات برای ارسطو بسیار ارزشمند است.
ادبیات آنقدر در نظام فکری ارسطو مهم است که او کتاب دربارهٔ ادب‌شناسی به نام بوطیقا می‌نویسد.

ارسطو؛ هنر و کمال‌بخشی به طبیعت

هنرمند از نگاه ارسطو طبیعت را تقلید نمی‌کند، بلکه چیزی از طبیعت وام می‌گیرد
و آن را در شکلی متفاوت بیان می‌کند.
برای مثال هنرمند در اثر هنری خود اگر صحبت از «گل» به میان آورد،
به هیچ وجه تقلیدی انجام نداده است،
بلکه او صورت تازه‌ای از گل ابداع کرده است. پس هنرمند از نگاه ارسطومقلد نیست بلکه آفرینش‌گر است.
بر اساس همین توانایی خلق است که ارسطو برای هنرمند ارزش والایی قائل می‌شود، هنرمند می‌تواند روند تکامل جهان را که ناتمام و ناقص است تکمیل کند‌.
او اعتقاد دارد که طبیعت صرفا ظاهر چیزها را در اختیار ما می‌گذارد و این در حالی است که هنر ما را به سمت معنای چیزها راهنمایی می‌کند. از نگاه ارسطو هنرمندان بسیار انسان‌های مهمی هستند؛ زیرا بی‌نظمی اطرافمان را منظم می‌کنند و به حواس احساس‌های ما نظم می‌بخشند و باعث می‌شوند انسان خودش را بیشتر و بهتر بشناسد.

نظر ارسطو درباره‌ی ادبیات

ارسطو و ادبیات

آنچه در نگاه ارسطو به جهان کاملا مشهود است، این نکته است که او به عالمی ورای این دنیا معتقد نیست. او عاشق طبقه‌بندی کردن چیزها و نظم دادن به دنیایی است که در آن زندگی می‌کند. او پدیده‌های مشخص را بررسی می‌کند سپس بررسی‌هایش را کنار هم می‌گذارد و ویژگی‌های آن پدیده را می‌نویسد و در نهایت قوانینی را از درون بررسی‌هایش بیرون می‌کشد که به تعریف عملکرد آن چیز ختم می‌شود‌.

برای مثال او انسانِ نشسته‌برصندلی را می‌بیند و بررسی‌اش می‌کند و سپس این قانون را که همهٔ صندلی‌ها باید جایی برای نشستن افراد داشته باشند را بر تعریف صندلی اطلاق می‌کند. طبیعتا از دید چنین فردی ادبیات هم مانند بقیهٔ موجودات و اشیا باید ارزیابی و طبقه‌بندی شود. وی در پی کشف یا ابداع روشهایی است که بتواند ویژگی‌های فرم‌های ادبی را بشناسد و با طبقه‌بندی به ادبیات حیات بخشد. اگر افلاطون نگران تأثیر ادبیات و هنر بر مخاطب بود، ارسطو سعی کرد با پاسخ به پرسش‌ «ادبیات چیست» تعریفی از چیزی که در زندگی مانند بقیه چیزها جریان داشت، به دست دهد که حاصل این کار کتابی به نام «بوطیقا» شد.

نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات ، آن دو، سنت‌های بنیادینی پایه‌گذاری کردند:
۱. توجه به تأثیر و محتوای آثار ادبی که نقد اخلاقی است (افلاطون)
۲. توجه به فرم و کم‌وکیف و زیبایی‌شنایی آثار ادبی (ارسطو)

نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات

نظر افلاطون و ارسطو درباره ادبیات